دیدن مسجدهای تاریخی، حتی آن‌هایی که برای هر آجرشان چند صفحه سند و روایت وجود داشت، دیگر حوصله سقراط را سر می‌برد. هر بار که می‌گفتم «این مسجد مربوط به دوره فلان است»، قیافه‌اش شبیه دانشجویی می‌شد که استاد برای پنجمین بار همان اسلاید را نمایش داده باشد. بالاخره ایستاد، دست‌هایش را به کمر زد و گفت:

ـ خواهش می‌کنم دیگر مسجد نشانم نده! اگر قرار است باز هم بگویی این یکی هم مقرنس دارد، آن یکی هم کتیبه، سومی هم گنبد، من از همین جا اعلام بازنشستگی می‌کنم!

گفتم:
ـ بسیار خوب؛ پس این بار مسجدی را می‌بینیم که احتمالاً تمام پیش‌داوری‌هایت را به هم می‌ریزد.

پرسید:
ـ چرا؟ مگر گنبدش مربع است؟

گفتم:
ـ نه؛ اسمش زنانه است.

چنان ناگهانی ترمز کرد که اگر پشت سرش کاروان شتر هم حرکت می‌کرد، حتماً چند شتر به هم می‌خوردند.

ـ اسم زنانه؟ مسجد؟

گفتم:
ـ بله، مسجد فاطمیه.

از همان لحظه انرژی ازدست‌رفته‌اش بازگشت. دوربین را بیرون آورد و قبل از آنکه حتی وارد مسجد شود، چندین عکس از تابلوی سردر گرفت؛ آن هم از زوایایی که احتمالاً خود مهندس سازنده بنا هم هرگز ندیده بود.

پرسیدم:
ـ داخل مسجد را نمی‌بینی؟

گفت:
ـ اول باید مطمئن شوم این تابلو واقعی است. ممکن است بعدها کسی بگوید فتوشاپ بوده است!

وقتی وارد حیاط شدیم، با همان لحن همیشگی‌اش گفت:
ـ برایم جالب است. در بسیاری از جوامع سنتی، نام زنان کمتر بر اماکن عمومی دیده می‌شود، چه برسد به مسجد. این نام‌گذاری حتماً داستانی پشت سر خود دارد.

این بار نوبت من بود که لبخند بزنم. گفتم:
ـ اتفاقاً این بار فلسفه از آسمان نیامده؛ از دفتر اسناد رسمی آمده است!

سقراط که انتظار پاسخ دیگری داشت، چند لحظه ساکت ماند.

برای او توضیح دادم که زمین مسجد متعلق به بانویی به نام فاطمه بود؛ زنی که اهالی تربت جام او را بیشتر با نام «مادر نظر» می‌شناختند. او سال‌های پایانی عمرش را در خانه‌ای بسیار ساده در همین محل گذراند؛ خانه‌ای که بیش از آنکه به خانه شباهت داشته باشد، به پناهگاهی آرام برای یک بانوی سالخورده می‌مانست. پیش از وفات نیز زمین خود را با سند رسمی وقف کرد و اختیار بهره‌برداری از آن را به حاج قاضی، امام جمعه شهرستان، سپرد.

سقراط گفت:
ـ یعنی خودش تعیین نکرده بود که این زمین دقیقاً چه کاربری داشته باشد؟

گفتم:
ـ نه. فقط خواسته بود در راه خیر مصرف شود و انتخاب نوع استفاده را به متولی وقف واگذار کرده بود.

او سری تکان داد و گفت:
ـ این خودش نوعی اعتماد است؛ چیزی که این روزها از طلا هم کمیاب‌تر شده است.

البته ماجرا به همین سادگی هم نبود. بعد از تنظیم وقف، برخی از ورثه نسبت به این تصمیم اعتراض کردند و پرونده حتی به مراجع قضایی هم کشید؛ همان قصه همیشگی که تا ملکی ارزش پیدا می‌کند، ناگهان تعداد علاقه‌مندان به آن چند برابر می‌شود! اما در نهایت وقف به قوت خود باقی ماند و با پیگیری خیران و مدیریت امام جمعه، مسجدی در همین زمین ساخته شد و به احترام واقف، «مسجد فاطمیه» نام گرفت.

سقراط که تا آن لحظه بیشتر سرگرم شنیدن بود، آرام گفت:
ـ پس این مسجد بیش از آنکه یادگار یک معمار باشد، یادگار یک انتخاب اخلاقی است.

اعتراف می‌کنم جمله زیبایی بود؛ البته چون از زبان سقراط بیرون آمد. اگر همین حرف را من می‌زدم، احتمالاً خودش می‌گفت: «کمتر احساساتی شو!»

در ادامه، چند نفر از نمازگزاران قدیمی مسجد نیز از مادر نظر برایمان گفتند. به روایت آنان، این بانوی خیر تا آخرین روزهای زندگی در همان خانه کوچک زندگی می‌کرد و کمتر کسی تصور می‌کرد روزی همان زمین به یکی از مسجدهای پررونق شهر تبدیل شود. امروز نیز با وجود آنکه مسجد در میان مساجد قدیمی و نامدار تربت جام قرار گرفته، به‌ویژه در نمازهای ظهر و عصر، جمعیت فراوانی را در خود جای می‌دهد و گاهی صفوف نمازگزاران از شبستان فراتر رفته و تا کوچه امتداد پیدا می‌کند.

سقراط نگاهی به صفوف نمازگزاران انداخت و گفت:
ـ حالا می‌فهمم چرا از این مسجد خوشت می‌آید.

گفتم:
ـ چون معماری‌اش خوب است؟

گفت:
ـ نه؛ چون اینجا ثابت می‌کند گاهی یک امضای ساده زیر یک وقف‌نامه، از ده‌ها ساختمان مجلل ماندگارتر می‌شود.

برای آنکه طبق معمول آخرین کلمه را من گفته باشم، پاسخ دادم:
ـ و البته اگر آن امضا پای سند اداره ثبت باشد، ماندگاری‌اش از همه بیشتر است!

سقراط خندید و گفت:
ـ بالاخره بعد از این همه گنبد و مقرنس، یک شوخی قابل قبول هم از تو شنیدم. ظاهراً این سفر بی‌فایده نبوده است.