سقراط در مسیر جام و باخرز 58
از همان روز نخست سفر، سقراط یک عادت عجیب داشت؛ هر شهری که میرسید، قبل از آنکه سراغ بازار، مسجد، موزه یا غذای محلی را بگیرد، میپرسید: «نابغههای این شهر کجا هستند؟» انگار مأمور رسمی مسابقات استعدادیابی جهان بود و قرار بود از هر شهر، دستکم یک نفر را به مرحله نیمهنهایی بفرستد.
چند بار به او گفتم که عزیز دل، مردم آمدهاند از آثار تاریخی دیدن کنند، نه اینکه تست استعداد بدهند؛ اما مگر گوشش بدهکار بود؟ هر روز فهرست تازهای میخواست. آخر سر گفتم:
ـ اگر بخواهیم همه نخبگان تربت جام را معرفی کنیم، احتمالاً باید اقامت هتل را یک ماه دیگر تمدید کنی.
گفت:
ـ اشکالی ندارد، فقط اینترنت هتل خوب باشد!
گفتم:
ـ اتفاقاً بسیاری از این بزرگان زمانی زندگی میکردند که اینترنت وجود نداشت و اگر هم بود، احتمالاً خودشان اختراعش میکردند.
بعد برای آنکه دست خالی نماند، چند نام را ردیف کردم؛ از استاد عثمان محمدپرست (پورعطایی)، اسطوره دوتارنوازی و موسیقی مقامی، تا فاروق کیانی که جوایز ملی و بینالمللی فراوانی کسب کرده است. بعد هم از عبدالله سروراحمدی، حسین جوهریان، ذوالفقار عسگریپور، نورمحمد درپور، غلامحسین غفاری و چندین چهره فرهنگی، هنری و اجتماعی دیگر یاد کردم.
سقراط که طبق معمول حوصله فهرست شنیدن نداشت، حرفم را برید و گفت:
ـ همه اینها بسیار خوب؛ اما یک نفر را معرفی کن که اگر برنامه «گات تلنت» را میدید، داورها همان لحظه دکمه طلایی را برایش میزدند!
کمی فکر کردم و گفتم:
ـ اتفاقاً یک نفر را میشناسم؛ البته نه خواننده بود، نه شعبدهباز و نه بندباز. تعمیرکار رادیو و تلویزیون بود.
سقراط اخم کرد و گفت:
ـ داری با من شوخی میکنی؟
گفتم:
ـ اصلاً. اتفاقاً قصهاش از خیلی از استعدادهای تلویزیونی جذابتر است.
برای او تعریف کردم که سالها پیش، زمانی که هنوز از صدها شبکه ماهوارهای، اینترنت پرسرعت و تلفن همراه خبری نبود، مردی به نام شهاب احمدی در تربت جام تعمیرگاه رادیو و تلویزیون داشت. او با امکاناتی بسیار محدود و هزینه شخصی، دستگاه فرستندهای کوچک ساخت که میتوانست برنامههای تلویزیونی را در شعاع چند کیلومتری پخش کند. بعضی شبکههایی را که مردم شهر بهسختی دریافت میکردند، تقویت میکرد و گاهی هم خودش فیلم، اطلاعیه یا پیامهای عمومی را برای مردم پخش میکرد.
سقراط چند لحظه سکوت کرد و گفت:
ـ یعنی ایشان بدون بودجه، بدون سرمایهگذار، بدون اسپانسر و بدون اینکه اسمش را «استارتاپ» بگذارد، شبکه محلی راه انداخته بود؟
گفتم:
ـ دقیقاً.
گفت:
ـ پس اگر امروز متولد میشد، احتمالاً یا میلیاردر بود یا مدیرعامل یک شرکت فناوری.
خندیدم و گفتم:
ـ یا شاید هم مثل خیلی از مخترعان ایرانی، هنوز دنبال مجوز میدوید!
او هم خندید و گفت:
ـ قبول دارم؛ این یکی واقعاً شایسته دکمه طلایی است.
بعد برایش توضیح دادم که تربت جام فقط به گذشته پرافتخارش شناخته نمیشود. همه، نامهایی مانند ابونصر بوزجانی، ابوالهیثم بوزجانی و عبدالرحمن جامی را شنیدهاند؛ اما این سرزمین هنوز هم استعداد میپرورد. نمونهاش همین چندی پیش که رتبه نخست کنکور سراسری گروه علوم تجربی از همین منطقه برخاست و بار دیگر نشان داد که نبوغ، مانند قنات، اگرچه گاهی پنهان است، اما خشک نشده است.
سقراط سری تکان داد و گفت:
ـ من از همان روز اول حدس میزدم این شهر چیزی بیشتر از بناهای تاریخی دارد. هر شهری که بتواند قرنها دانشمند، هنرمند، موسیقیدان، پزشک، مخترع و دانشآموز نخبه تربیت کند، حتماً در خاکش خبری هست.
گفتم:
ـ احتمالاً آبش خاصیت دارد.
گفت:
ـ یا دوغش!
همین که خواستم بحث را عوض کنم، با همان لبخند شیطنتآمیز همیشگی ادامه داد:
ـ البته یک نابغه را هنوز معرفی نکردهای.
با خودم گفتم نکند نام تازهای از میان اسناد تاریخی پیدا کرده که من خبر ندارم. فوری پرسیدم:
ـ چه کسی؟
بدون مکث گفت:
ـ خود شما!
چند ثانیه ماتش را نگاه کردم و گفتم:
ـ اولاً من اصلاً تربت جامی نیستم؛ فقط عاشق تربت جام و مردمش هستم.
سقراط گفت:
ـ اشکالی ندارد؛ نبوغ که شناسنامه نمیخواهد.
گفتم:
ـ ثانیاً، به قول انگلیسیها... Not to brag... ولی اگر خیلی اصرار داری، مخالفت جدی هم نمیکنم!
سقراط زد زیر خنده و گفت:
ـ بالاخره بعد از چند روز، یک جمله گفتی که کاملاً با روحیهات سازگار بود!
و من هم برای اینکه آبروی علمی خودم حفظ شود، با نهایت وقار گفتم:
ـ دانشمند واقعی کسی است که تعریف دیگران را با فروتنی بپذیرد!
سقراط دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و آنقدر خندید که رهگذری از ما پرسید: «ببخشید، اینجا برنامه استعدادیابی برگزار میشود یا گردشگری؟»
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته