اگر سقراط در قرن بیست‌ویکم به دنیا آمده بود، بدون تردید به جای فلسفه، یک برنامه مستند تلویزیونی درباره آیین‌های محلی می‌ساخت. از همان روزی که فهمید هر گوشه ایران برای نوروز رسم و آیین مخصوص خود را دارد، دیگر آرام و قرار نداشت. هر چند ساعت یک بار می‌پرسید: «امروز بالاخره می‌رویم سراغ کسی که نوروز واقعی را دیده باشد یا قرار است باز هم گنبد و مسجد ببینیم؟»

برای آنکه از این سؤال تکراری خلاص شوم، دست به دامان چند نفر از بزرگان شهر شدم. همه، بدون آنکه حتی لحظه‌ای فکر کنند، یک نام را تکرار کردند. گفتند:
«اگر می‌خواهی نوروز قدیم تربت جام را بشناسی، باید بروی محله کاسب‌ها. آنجا پیرمردی زندگی می‌کند که حافظه‌اش از کتابخانه ملی هم پرتر است.»

سقراط با شنیدن این جمله چنان ذوق کرد که انگار قرار است با آخرین بازمانده دوران هخامنشیان ملاقات کند. راه افتادیم و پس از عبور از کوچه‌های قدیمی، به خانه‌ای ساده رسیدیم. پیرمردی نورانی و خوش‌رو به استقبالمان آمد. هنوز ننشسته بودیم که سقراط دفترچه یادداشتش را بیرون آورد؛ همان دفترچه‌ای که هر بار بازش می‌کرد، من نگران می‌شدم مبادا قرار باشد امتحان کتبی بدهم.

پیرمرد با لبخند گفت:
«نوروز از یک هفته قبل شروع می‌شد، نه از لحظه تحویل سال.»

سقراط فوری پرسید:
«یعنی شما هم مثل امروز از اول اسفند پیام تبریک می‌فرستادید؟»

پیرمرد با تعجب گفت:
«چه پیامی؟»

گفتم:
«ولش کنید، ایشان از آینده آمده است!»

پیرمرد ادامه داد:
«آن روزها هر روز، کار مخصوص خودش را داشت. یک روز نوبت تمیز کردن خانه بود، یک روز آماده کردن تنقلات، یک روز پخت شیرینی و روز دیگر رسیدگی به لباس‌ها. همه اعضای خانواده سهمی داشتند و هیچ‌کس حق نداشت خودش را به مریضی بزند.»

سقراط آهی کشید و گفت:
«پس در آن زمان چیزی به نام "مشغله کاری" برای فرار از خانه‌تکانی اختراع نشده بود.»

پیرمرد خندید و گفت:
«اگر کسی از کار فرار می‌کرد، مادر خانواده کاری می‌کرد که دیگر هوس فرار نکند!»

بعد شروع کرد به شرح آماده کردن تخمه‌های خربزه، هندوانه و آفتابگردان. تعریف می‌کرد که چگونه آنها را پاک می‌کردند، نمک می‌زدند و بر آتش برشته می‌کردند. در گوشه‌ای دیگر، بادام، هسته زردآلو و برگه‌های خشک‌شده آماده پذیرایی از مهمانان نوروزی می‌شد. فضای خانه پر از دود هیزم، بوی روغن حیوانی و صدای گفت‌وگوی اهل خانه بود؛ ترکیبی که شاید امروز اگر در آپارتمان‌های امروزی تکرار شود، همسایه طبقه بالا قبل از عید، آتش‌نشانی را خبر کند!

در همان حال که مردان سرگرم برشته کردن تخمه‌ها بودند، زنان خانه مشغول پخت کلوچه‌های قندی می‌شدند؛ البته نام «قندی» کمی اغراق‌آمیز بود. پیرمرد با خنده گفت:
«اگر کسی دنبال قندش بگردد، بیشتر وقتش تلف می‌شود؛ چون سهم روغن حیوانی از قند خیلی بیشتر بود.»

سقراط زیر لب گفت:
«پس اسم درستش باید کلوچه روغنی باشد، نه قندی!»

پیرمرد بی‌اعتنا به اعتراض فلسفی سقراط، بحث را به مهم‌ترین بخش آمادگی نوروز رساند؛ تهیه قورمه. گفت:
«آن روزها که یخچال نبود، مردم مجبور بودند عقلشان را به جای برق به کار بیندازند.»

بعد با حوصله توضیح داد که گوشت بره یا بزغاله را خرد می‌کردند، ساعت‌ها در روغن خودش می‌پختند تا کاملاً آب آن گرفته شود و سپس در شکمبه‌ای که با دقت شسته و خشک شده بود، نگهداری می‌کردند. لایه ضخیم روغن مانند یک محافظ طبیعی، اجازه فساد گوشت را نمی‌داد و خانواده‌ها تا ماه‌ها از آن استفاده می‌کردند.

سقراط با دقت گوش داد و بعد گفت:
«پس اجداد شما بدون اینکه واژه "کنسرو" را بلد باشند، کنسروسازی را بلد بوده‌اند!»

پیرمرد لبخندی زد و گفت:
«آن زمان اگر چیزی بلد نبودیم، مجبور بودیم یاد بگیریم؛ وگرنه زمستان خودش معلم سختگیری بود.»

هرچه زمان می‌گذشت، قصه‌ها بیشتر می‌شد. از دید و بازدیدهای نوروزی گفت، از بازی‌های کودکان، از لباس‌های نو، از عیدی گرفتن، از سفره‌های ساده اما صمیمی و از روزگاری که شاید امکاناتش بسیار کمتر از امروز بود، اما دل‌ها به هم نزدیک‌تر بود.

راستش را بخواهید، اگر همه آنچه آن پیرمرد تعریف کرد را بنویسم، این فصل از کتاب بیشتر شبیه دایرةالمعارف نوروز خواهد شد تا سفرنامه تربت جام؛ آن هم در حالی که بسیاری از این آیین‌ها، با اندک تفاوتی، در بیشتر شهرهای ایران دیده می‌شود. به همین دلیل، از خیر بخشی از روایت‌ها گذشتم.

وقتی از خانه بیرون آمدیم، سقراط چند دقیقه‌ای سکوت کرد. تصور کردم مشغول تحلیل فلسفی نوروز است. بالاخره گفت:
«فهمیدم چرا قدیمی‌ها این‌قدر منتظر عید می‌ماندند.»

پرسیدم:
«به خاطر تعطیلات؟»

گفت:
«نه؛ چون بعد از این همه کار، اگر عید هم از راه نمی‌رسید، احتمالاً خودشان اعلام می‌کردند سال نو شده است!»

اعتراف می‌کنم این بار، حتی من هم نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.