هنوز در کوچه‌های بافت قدیمی تربت جام پرسه می‌زدیم و سقراط، طبق معمول، از هر دیوار کاهگلی و هر در چوبی عکس یادگاری می‌گرفت که ناگهان با صدایی بلند فریاد زد:

ـ یافتم! یافتم!

چنان هیجان‌زده بود که بی‌اختیار تصور کردم دسته‌کلیدی را پیدا کرده که سه روز بود به خاطر گم شدنش، تمام جیب‌ها، کیف‌ها و حتی جیب کت من را چندین بار زیر و رو کرده بود.

گفتم:
ـ کلیدها پیدا شد؟

گفت:
ـ کلید؟! نه مرد حسابی... عطاری را پیدا کردم!

نگاهی به مغازه انداختم. همان عطاری قدیمی بود؛ با قفسه‌هایی چوبی، شیشه‌های پر از گیاهان خشک، بوی گل گاوزبان، آویشن، زیره، اسپند و ده‌ها گیاه دیگر که اگر کسی چشم‌هایش را می‌بست، احتمال داشت خیال کند وارد آزمایشگاه ابن‌سینا شده است.

سقراط با ذوق کودکانه‌ای گفت:
ـ این همان چیزی است که دنبالش بودم. این مغازه‌ها از موزه‌ها هم ارزشمندترند؛ چون هنوز زنده‌اند.

من هم که فهمیدم اگر همین حالا چیزی نگویم، تا شب باید پاسخ صد سؤال فلسفی درباره طب سنتی بدهم، روی سکوی کنار مغازه نشستم و گفتم:

ـ اگر قرار باشد از عطاری‌های تربت جام فقط یکی را معرفی کنم، بی‌تردید باید از مرحوم حاجی لطفی یاد کنم؛ مردی که بسیاری از مردم این منطقه هنوز هم نامش را با احترام بر زبان می‌آورند.

سقراط دفترچه یادداشتش را بیرون آورد؛ همان دفترچه‌ای که هر وقت باز می‌شد، من احساس می‌کردم جلسه دفاع پایان‌نامه شروع شده است.

برای او توضیح دادم که در چند دهه اخیر، تربت جام مانند بسیاری از شهرهای ایران، پزشکان، داروسازان و دندانپزشکان فراوانی تربیت کرده و نظام درمانی آن دگرگون شده است؛ اما با وجود همه این پیشرفت‌ها، برخی چهره‌های طب سنتی همچنان جایگاه ویژه‌ای در حافظه مردم دارند. حاجی لطفی یکی از شناخته‌شده‌ترین آنان بود.

او تنها فروشنده گیاهان دارویی نبود. بسیاری از مردم برای مشورت نزدش می‌آمدند. با دقت به رنگ چهره، حالت چشم‌ها، نبض، شیوه سخن گفتن و شرح حال مراجعه‌کننده گوش می‌داد و بر اساس دانشی که طی سالیان اندوخته بود، نسخه‌ای از گیاهان دارویی تجویز می‌کرد. بسیاری از اهالی باور داشتند که تجربه او، حاصل ده‌ها سال ممارست و معاشرت با بیماران بوده است.

سقراط پرسید:
ـ یعنی پرونده پزشکی هم داشت؟

گفتم:
ـ پرونده که نه، ولی حافظه‌ای داشت که اگر امروز در یک شرکت رایانه‌ای استخدام می‌شد، احتمالاً هارددیسک‌ها از او احساس حقارت می‌کردند!

واقعاً هم همین‌طور بود. نام داروها، مقدار هر گیاه و ترکیب نسخه‌ها را بدون آنکه چیزی بنویسد، پشت سر هم برای شاگردانش می‌گفت و آنها نیز با سرعت مشغول آماده کردن نسخه می‌شدند. گاهی مراجعه‌کننده‌ای که سال‌ها قبل یک بار به مغازه آمده بود، دوباره وارد می‌شد و حاجی لطفی او را به نام می‌شناخت و حتی بیماری قدیمی‌اش را به یاد می‌آورد.

سقراط گفت:
ـ این دیگر حافظه نیست؛ آرشیو ملی است!

البته شهرت او فقط به دانش گیاهان دارویی محدود نمی‌شد. خوش‌مشرب، بذله‌گو و حاضر جواب بود. کمتر کسی در تربت جام پیدا می‌شد که خاطره‌ای از شوخی‌ها و لطیفه‌های او نداشته باشد. بسیاری از مردم معتقد بودند که لبخندی که هنگام ورود به مغازه بر لب بیمار می‌نشست، نیمی از درمان بود و نیم دیگر را دارو انجام می‌داد.

برخی از سالمندان شهر نیز روایت می‌کنند که گروهی از مراجعه‌کنندگان، افزون بر نسخه‌های گیاهی، به دعا و نفس گرم او نیز اعتقاد ویژه‌ای داشتند. او معمولاً نسخه‌هایش را با ذکر و دعایی همراه می‌کرد و همین موضوع، در نگاه بسیاری از بیماران، به درمان رنگ و بوی معنوی می‌بخشید.

سقراط که همیشه دوست داشت از هر ماجرا جنبه اجتماعی آن را پیدا کند، گفت:
ـ لابد پزشکان جدید هم خیلی از دستش عصبانی بودند!

گفتم:
ـ گاهی میان شیوه درمان سنتی او و نگاه رسمی پزشکی اختلاف‌نظر پیش می‌آمد و حتی برای ادامه فعالیتش دردسرهایی ایجاد شد؛ اما او تا پایان عمر به راهی که درست می‌دانست، وفادار ماند و با آرامش به کارش ادامه داد.

بعد هم به مغازه‌ای اشاره کردم که امروز فرزندانش همان راه را دنبال می‌کنند؛ با این تفاوت که حالا کنار ترازوهای قدیمی، دستگاه کارت‌خوان هم دیده می‌شود؛ پیشرفتی که اگر حاجی لطفی زنده بود، احتمالاً اول از همه از شاگردش می‌پرسید:
«این دستگاه هم طبعش گرم است یا سرد؟»

سقراط آن‌قدر خندید که صاحب مغازه از پشت پیشخوان پرسید:
ـ دارویی برای خنده زیاد هم لازم دارید؟

سقراط گفت:
ـ اگر دارید، به دوستم بدهید؛ از وقتی آمده‌ایم تربت جام، بیشتر از من جدی شده است!

پیش از خداحافظی، از او پرسیدم اگر قرار باشد حاجی لطفی را در یک جمله معرفی کنی، چه می‌گویی؟

کمی فکر کرد و پاسخ داد:
ـ بعضی آدم‌ها دارو می‌فروشند، بعضی امید. خوشبختانه مردم تربت جام معتقدند حاجی لطفی هر دو را با هم می‌داد.

وقتی از عطاری بیرون آمدیم، بی‌اختیار بیتی را که همیشه ورد زبان حاجی لطفی بود، برای سقراط خواندم:

«به عنبرفروشان اگر بگذری
شود جامهٔ تو همه عنبری
و گر تو شوی نزد انگشت‌گری،
از او جز سیاهی نیابی بری.»

سقراط لبخندی زد و گفت:
ـ حالا فهمیدم چرا بوی این مغازه با همه جا فرق داشت؛ اینجا فقط گیاه نمی‌فروختند، خاطره هم می‌فروختند.