بِلَد محلی ما در باخرز، فرهیخته ای تمام عیار بود. بسیار جلوتر از مردم عادی و حتی تحصیل کردگانی بود که حالا به یُمنِ دانشگاه های مجانی، نیمه پولی و تمام پولی، هر روزه بر تعداد آنها اضافه می شود. او که مطابق گفته خودش سالها تلاش کرده بود که باور هم ولایتی هایش را تغییر دهد، اعتقاد داشت که پیشرفت های علمی و انقلاب هایی که در حوزه های معرفتی رخ داده است، هنوز هیچ تاثیری بر مردم جهان به طور کل و ساکنین همین ولایت به طور خاص، نداشته است! شاهد مثال او این بود که جماعتی که همزمان با رفتن به کره ماه و مریخ، همچنان خشونت را مردانگی؛ حماقت را نجابت، شادی را هرزگی و دزدی را زرنگی تلقی می کنند، بیشتر شایسته ترحم هستند تا تشویق! اما علی رغم شکایت های سوزناک او، ما نفس او را گرم و معنابخش یافتیم. با وجود آن که کتب و اسناد بسیاری را به معرض دید ما گذاشت که می توانستیم از آنها به عنوان منبع تاریخی بهره برداری کنیم، گفته های او را متقن تر یافتیم! به قول معروف، قرص هایی که حال آدم را خوب می کند، جای خوب هایی که دل آدم را قرص می کنند، نمی گیرد! وقتی نظرش را در باره کتاب «جغرافیای تاریخی باخرز و تایباد» خودم هم جویا شدم، گفت همه اش حقیقت است، اما همه حقیقت نیست! با تصور اولیه ای که از او داشتیم، شنیدن این جمله فلسفی سنگین از او بعید به نظر می رسید، اما بیانات پر مغز بعدی او نشان داد که ما در مورد او سخت در اشتباه بوده ایم. به هر حال، روایت های او از زمان حاکمیت خان ها و سرهنگ ها، بسیار سوزناک و البته عبرت آمیز بود. کشیده شدن پای حزب و حزب بازی که منجر به سلاخی شدن برادران مهاجری شده بود نیز او را بشدت آزار می داد. اما به اعتقاد او ناراحت شدن دست خودش نبوده، اما ناراحت ماندن دست خودش بوده و به همین دلیل، توانسته دراز زمانی را همچنان به خدمت ادامه دهد. ابتدا اصرار داشتیم که از ورود صولت و دار و دسته اش به باخرز و کشته شدن او حکایت کند، اما او از کسانی نبود که بتوان وی را مدیریت کرد و به مسیری برد که خواست خودش نیست. به همین دلیل، خود را و روایت های او را به باد سرنوشت سپردیم و سعی کردیم، از هر دری سخن بگوییم تا او را به جایی برسانیم که اهداف ما را برآورده سازد.