شیخ ایستاد.

با دست، ساختمان درمانگاه را نشان داد.

بعد خیلی عادی گفت:

«این را آلمانی‌ها ساخته‌اند.»

ما هم خیلی عادی به هم نگاه کردیم.

از آن نگاه‌هایی که یعنی: «حالا این یکی را چه کار کنیم؟»

البته تکلیف ما از همان اول روشن بود.

ما مأمور روایت خاطرات شیخ بودیم، نه قاضی دادگاه تاریخ.

نه مهر تأیید دستمان بود.

نه مهر تکذیب.

اصلاً فردا ممکن است کسی پیدا شود و بگوید: «آلمانی؟ کدام آلمانی؟ اصلاً اینجا آلمانی نیامده بود! درمانگاه را مادربزرگ مرحوم ما ساخته بود.»

یکی دیگر هم اضافه کند: «زمینش را هم نه فاروقی، بلکه عمه‌بزرگم وقف کرده بود؛ همان عمه‌ای که در کلاته‌خونی زندگی می‌کرد؛ آن زمان هم، اگر اشتباه نکنم، کلاته‌خونی پایتخت جهان بود!»

حالا شما هی سند بیاور!

در این جور بحث‌ها، هرچه مدرک بیشتر باشد، خاطره‌ها هم بیشتر می‌شوند.

اصلاً تاریخ محلی، موجود عجیبی است.

هر خانواده، یک نسخه اختصاصی از آن را در صندوقچه‌اش نگه داشته است.

همین داستان، درباره زمین ژاندارمری سابق هم هست.

درباره گروهان.

درباره وقف‌ها.

درباره مالکیت‌ها.

اگر بنا باشد وارد این میدان شویم، تا آخر کتاب فقط باید شجره‌نامه بکشیم.

برای همین، از خیرش می‌گذریم.

همان‌طور که از خیلی چیزهای دیگر گذشته‌ایم.

مثلاً این ادعا که بیشتر اهالی قلعه بالا، مهاجر بوده‌اند.

یا آن روایت‌های رنگارنگ درباره صولت؛ اینکه آمد، کشته شد، شهید شد، عروج کرد یا هر روایت دیگری که هر راوی با سلیقه خودش تعریف می‌کند.

یا آن رقابت شیرین و گاهی هم نه‌چندان شیرین میان خان‌های قلعه بالا و قلعه پایین.

شیخ می‌گفت خان‌های قلعه پایین، خودشان را «خانِ خداوندی» می‌دانستند.

خان‌های قلعه بالا را هم «خانِ اداری» صدا می‌زدند.

ما هم نفهمیدیم این یکی تعریف بود یا متلک.

احتمالاً هر دو!

بعد هم داستان کسانی که از قوچان و اطراف آمده بودند.

آمدند.

ماندند.

ریشه دواندند.

بعضی‌شان سرهنگ شدند.

بعضی سرتیپ.

بعضی هم فقط پیرمرد محترمی شدند که نوه‌هایشان هنوز به اصالت خاندانشان افتخار می‌کنند.

اصلاً این «اصالت» هم قصه عجیبی است.

به قول مرحوم دولابی، اگر بکرترین زمین دنیا را هم بیل بزنی، چند کرم از زیرش بیرون می‌آید.

تاریخ هم همین است.

هرچه بیشتر بکنی، مهاجرت‌های بیشتری پیدا می‌شود.

آخر سر می‌رسی به جایی که باید قبول کنی تقریباً همه، یک روزی از جایی آمده‌اند.

اگر خیلی سخت بگیری، شاید خود سقراط هم مهاجر از آب دربیاید!

شیخ که هیچ، بعضی‌ها درباره اجداد همین جناب سقراط هم خواب دیده‌اند.

می‌گویند شتردار بوده‌اند.

کاروان داشته‌اند.

تا چین و ماچین تجارت می‌کرده‌اند.

حالا راست یا دروغ؟

خدا می‌داند.

ما که در آن کاروان حضور نداشتیم!

به قول مولانا:

«این سخن پایان ندارد...»

پس بهتر است دوباره برگردیم سراغ درمانگاه؛ وگرنه تا چند صفحه دیگر، سر از جاده ابریشم درمی‌آوریم.

شیخ همچنان اصرار داشت که درمانگاه باخرز را آلمانی‌ها ساخته‌اند.

حتی می‌گفت نخستین پزشکانش هم آلمانی بوده‌اند.

ما نه می‌توانیم قسم بخوریم که درست است، نه می‌توانیم با قاطعیت بگوییم اشتباه می‌کند.

اما یک سؤال ذهنمان را رها نمی‌کرد.

اگر همه این‌ها خیال بود، پس این اسم‌ها را از کجا آورده بود؟

دکتر سوسمای.

همسرش.

دکتر اشنایدر.

این اسم‌ها را که نمی‌شود همین‌طوری از آستین بیرون کشید.

یکی از همراهان آرام گفت:

«نکند خود شیخ آلمانی بلد است؟»

دیگری گفت:

«بعید هم نیست... با این حافظه، شاید اصلاً مأمور مخفی هیتلر بوده! فقط پرونده‌اش دیر از طبقه‌بندی خارج شده است!»

شیخ که انگار حرف ما را شنیده باشد، خندید و بی‌آنکه توضیحی بدهد، ادامه داد:

«بعدها دکتر سعیدی آمد.»

پزشک جوانی که همراه همسرش برای گذراندن طرح پزشکی به باخرز آمده بود.

از پرستاری هم با احترام یاد کرد.

آقای آبی.

اسمش را که می‌آورد، انگار هنوز روپوش سفیدش جلوی چشمش بود.

اما بعد، لحنش عوض شد.

آه کوتاهی کشید.

گفت:

«کم‌کم دیگر دکتر ایرانی پیدا نمی‌شد.»

بعد با همان طنز تلخ همیشگی اضافه کرد:

«انگار ملخ افتاده بود به جان بذر دکترهای ایرانی!»

از آن به بعد، بیشتر پزشکان از پاکستان، هند و بنگلادش می‌آمدند.

می‌آمدند.

چند صباحی می‌ماندند.

نسخه می‌نوشتند.

خاطره می‌شدند.

و می‌رفتند.

شاید این هم سرنوشت شهرهای مرزی و دورافتاده باشد؛ آدم‌ها می‌آیند، خدمت می‌کنند و می‌روند، اما نامشان، اگر در حافظه پیرمردی مثل شیخ جا خوش کرده باشد، سال‌ها بعد هم دوباره زنده می‌شود؛ درست مثل همان درمانگاهی که هنوز، میان روایت و واقعیت، ایستاده است.