مشهدریزه؛ شهری که تاریخش از مردمش مسن‌تر است

بعد از آن‌که از باخرز بیرون آمدیم، سقراط دفترچه‌اش را بست و گفت:

ـ حالا وقتش رسیده از خیابانها کمی فاصله بگیریم. بعضی جاها را باید قدم زد، بعضی جاها را باید خواند، اما مشهدریزه را باید شنید.

پرسیدم:

ـ مگر شهر هم صدا دارد؟

لبخندی زد و گفت:

ـ شهرها حرف نمی‌زنند، خاطره‌هایشان حرف می‌زنند. اگر خوب گوش کنی، هر دیوار یک پیرمرد است که هنوز از گذشته دل نکنده.

جاده از میان دشت‌های باخرز می‌گذشت و آرام‌آرام کوهسرخ از دور پیدا شد. سقراط عصایش را به سمت کوه گرفت و گفت:

ـ اینجا دیگر مرز جغرافیا نیست؛ مرز روایت‌هاست. از این طرف، خاک باخرز است و از آن طرف، قصه‌هایی که باد از هرات تا تایباد با خودش آورده است.

وقتی وارد مشهدریزه شدیم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، سکوت شهر بود. نه از آن سکوت‌هایی که از بی‌کسی می‌آید، بلکه از آن سکوت‌هایی که آدم احساس می‌کند شهر قبلاً همه حرف‌هایش را زده و حالا دیگر فقط نگاه می‌کند.

به سقراط گفتم:

ـ اینجا انگار کسی عجله ندارد.

گفت:

ـ شهری که چند قرن با تاریخ زندگی کرده، دیگر برای امروز عجله نمی‌کند. عجله مال شهرهایی است که هنوز خودشان را باور نکرده‌اند.

در میدان کوچک شهر ایستادیم. پیرمردی که انگور می‌فروخت، خوشه‌ای را بالا گرفت و گفت:

ـ شیرین است، امتحان کنید.

سقراط انگوری برداشت و گفت:

ـ عجب... هنوز هم «رزه» از زیر نام «مشهد» بیرون می‌آید.

پیرمرد خندید و گفت:

ـ شما از قدیمی‌هایید؟

گفتم:

ـ نه، ایشان فقط عادت دارند اسم‌های قدیمی را از زیر خاک بیرون بکشند!

سقراط آهسته گفت:

ـ نام‌ها هیچ‌وقت بی‌دلیل عوض نمی‌شوند. فقط مردم خیال می‌کنند تابلو عوض شده؛ در حالی که گاهی روح یک شهر لباس تازه می‌پوشد.

بعد برایم تعریف کرد که روزگاری اینجا «رزه» بوده؛ شهری که نامش بوی تاکستان می‌داد، بوی انگور، بوی حاصلخیزی. اما تاریخ، مثل همان شوراهای باخرز که هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادند پروژه‌ای آرام جلو برود، یک روز وارد شد و همه‌چیز را به هم ریخت.

محاصره، جنگ، خون، شهادت...

سقراط گفت:

ـ بعضی شهرها با ساختن بزرگ می‌شوند، بعضی‌ها با سوختن.

مشهدریزه از همان دسته دوم است.

بعد مکثی کرد و افزود:

ـ البته خدا را شکر که امروز دیگر فقط انگورهایش سرخ‌اند!

هر دو خندیدیم.

در راه آرامگاه شاهزاده قاسم قدم زدیم. بنا با آن چهارطاقی قدیمی، بی‌آنکه خودنمایی کند، میان شهر ایستاده بود؛ انگار قرن‌هاست فقط نظاره‌گر آمدن و رفتن آدم‌هاست.

سقراط گفت:

ـ می‌بینی؟ اینجا معماری داد نمی‌زند. آرام حرف می‌زند.

گفتم:

ـ مثل مردمش.

ـ دقیقاً. اینجا حتی آجرها هم اهل اغراق نیستند.

چند زائر آرام وارد شدند، فاتحه‌ای خواندند و بی‌سروصدا رفتند.

سقراط زیر لب گفت:

ـ زیارت در اینجا بیشتر شبیه گفت‌وگوی آدم با خودش است تا درخواست از آسمان.

از آنجا راهی آب‌انبار قدیمی قلعه کهنه شدیم.

پله‌ها را که پایین می‌رفتیم، خنکی هوا ناگهان جای گرمای ظهر را گرفت.

گفتم:

ـ عجب مهندسی دقیقی.

سقراط خندید:

ـ مردم این منطقه قرن‌ها پیش فهمیده بودند که آب را باید ذخیره کرد؛ فقط کاش اعتماد را هم مثل آب‌انبار می‌شد انبار کرد.

گفتم:

ـ اگر می‌شد، پروژه گاوداری ما هم هنوز برقرار بود!

دفترچه‌اش را باز کرد و نوشت:

«آب‌انبار، حافظه‌ی آینده است؛ جامعه‌ای که آب را ذخیره می‌کند، آینده را جدی گرفته است.»

بعد آهسته اضافه کرد:

«البته هنوز کسی برای ذخیره‌ی اعتماد، سازه‌ای اختراع نکرده است.»

در کوچه‌های قدیمی قدم زدیم. مردم با آرامش سلام می‌کردند؛ سلامی که نه تعارف بود و نه تشریفات، بلکه بخشی از ریتم زندگی‌شان.

به سقراط گفتم:

ـ مردم اینجا کم‌حرف‌اند.

گفت:

ـ نه... حرف‌هایشان را خرج بیهوده نمی‌کنند. فرقش زیاد است.

بعد ادامه داد:

ـ بعضی شهرها با صدا شناخته می‌شوند، بعضی با سکوت. مشهدریزه از آن شهرهایی است که سکوتش، از خیلی سخنرانی‌ها پرمعناتر است.

در بازار کوچک شهر، خوشنویسی را دیدیم که با حوصله مشق می‌نوشت.

سقراط مدتی نگاهش کرد و گفت:

ـ ببین، اینجا نوشتن فقط هنر نیست؛ مقاومت در برابر فراموشی است.

من خندیدم و گفتم:

ـ یعنی اگر این خوشنویس نبود، تاریخ هم بدخط می‌شد؟

گفت:

ـ تاریخ همیشه بدخط است؛ هنر خوشنویسان این است که خواندنی‌اش می‌کنند.

عصر، روی بلندی‌های مشرف به شهر نشستیم. باد از دامنه‌های کوهسرخ می‌آمد و تاکستان‌های دوردست زیر نور خورشید آرام می‌درخشیدند.

سقراط مدت زیادی چیزی نگفت.

بالاخره دفترچه را بست و نوشت:

«مشهدریزه را نمی‌توان فقط با تاریخ فهمید، همان‌گونه که نمی‌توان فقط با جغرافیا توضیحش داد. این شهر، حاصل گفت‌وگوی خاک و حافظه است؛ جایی که تاکستان، شهادتگاه را فراموش نکرده و شهادتگاه نیز بوی انگور را از یاد نبرده است.»

بعد رو به من کرد و با همان لبخند همیشگی گفت:

ـ اگر باخرز به من یاد داد که گنج گاهی زیر پای آدم‌ها پنهان است، مشهدریزه یادم داد که بعضی گنج‌ها زیر لایه‌های زمان دفن شده‌اند.

گفتم:

ـ یعنی اینجا مردم تاریخ را زندگی می‌کنند؟

گفت:

ـ نه... تاریخ اینجاست که دارد زندگی مردم را آرام‌آرام روایت می‌کند.

باد دوباره وزید. صدای اذان از دور برخاست و تاکستان‌ها در نور غروب رنگ دیگری گرفتند.

سقراط آخرین جمله آن روز را نوشت:

«مشهدریزه شهری نیست که خودش را به مسافر نشان بدهد؛ باید کنارش نشست، به سکوتش احترام گذاشت و اجازه داد تاریخ، آهسته خودش را معرفی کند.»