ده‌برزو؛ جایی که زمین هنوز با آدم‌ها قهر نکرده است

بعد از آن‌که از مشهدریزه بیرون آمدیم، سقراط به سخن درآمد و گفت:

– حالا وقت آن است که از نظریه‌ها کمی فاصله بگیریم و ببینیم خود روستاها درباره‌ی خودشان چه می‌گویند. گاهی یک کوچه، از یک کتاب جامعه‌شناسی راستگوتر است.

گفتم:

– یعنی امروز دیگر پروژه‌ای راه نمی‌اندازیم؟ نه گاوداری، نه باشگاه فلسفه، نه انجمن نوآوری؟

لبخندی زد و گفت:

– نه! تجربه نشان داده هر جا ما پروژه بردیم، مردم آن را به چیزی دوست‌داشتنی‌تر تبدیل کردند. امروز فقط راه می‌رویم، نگاه می‌کنیم و اگر خیلی خوش‌شانس باشیم، کسی هم ما را عضو هیئت‌امنای جایی نمی‌کند!

صبح زود، راه ده‌برزو را در پیش گرفتیم؛ روستایی در حدود بیست‌وپنج کیلومتری غرب باخرز که بر دشت‌های هموار منطقه تکیه زده است. اگر کسی فقط مختصات جغرافیایی‌اش را بگوید، چیزی دستگیرت نمی‌شود؛ اما وقتی پا روی خاکش می‌گذاری، می‌فهمی بعضی جاها را با طول و عرض جغرافیایی نمی‌شود شناخت، باید با بوی خاک و صدای باد اندازه گرفت.

سقراط گفت:

– جغرافیا از آن درس‌هایی است که اگر فقط روی نقشه بخوانی، همیشه تجدید می‌شوی.

نسیم خنکی از میان مزارع گندم می‌آمد و بوی خوش خاک نم‌خورده را با خود می‌آورد. دشت آن‌قدر آرام بود که آدم احساس می‌کرد زمین هنوز فرصت نکرده دغدغه‌های شهر را یاد بگیرد.

خانه‌های ده‌برزو بی‌هیاهو کنار هم نشسته بودند؛ نه کسی می‌خواست از دیگری بلندتر باشد و نه دیواری برای فخر فروختن ساخته شده بود. سقراط گفت:

– اینجا معماری هنوز گرفتار مسابقه‌ی «طبقه‌ی بیشتر، آرامش کمتر» نشده است.

در کوچه‌های کاهگلی قدم می‌زدیم که مردی با بسته‌ای علوفه از روبه‌رو آمد. سلام گرمی کرد و گفت:

– مهمانید؟

گفتم:

– بله، آمده‌ایم ده‌برزو را ببینیم.

لبخندی زد و گفت:

– دیدن که کافی نیست، باید چایش را هم بخورید؛ وگرنه نصف تحقیقاتتان ناقص می‌ماند.

سقراط آرام در گوشم گفت:

– یادداشت کن؛ در روستاها، پذیرایی بخشی از روش تحقیق است، نه تعارف.

راهی مزارع شدیم. گندم‌ها زیر آفتاب موج می‌زدند و باد، مثل معلمی صبور، هر لحظه درس تازه‌ای به خوشه‌ها می‌داد.

کشاورز گفت:

– این زمین نان ما را داده، ما هم تا جایی که توانسته‌ایم حرمتش را نگه داشته‌ایم.

سقراط سری تکان داد و گفت:

– توسعه از همین جمله شروع می‌شود؛ وقتی انسان خودش را مالک زمین نداند، بلکه شریک آن بداند.

چند قدم جلوتر، برق چیزی در آفتاب چشممان را گرفت. پنل‌های خورشیدی کوچکی کنار مزرعه نصب شده بود.

گفتم:

– انگار خورشید اینجا استخدام شده است.

کشاورز خندید و گفت:

– گفتیم این همه سال فقط گرما داده، حالا کمی هم قبض برق را سبک کند!

سقراط دفترچه‌اش را بیرون آورد و نوشت:

«در ده‌برزو، خورشید بالاخره فهمیده فقط برای آفتاب‌سوختگی آفریده نشده است.»

بعد زیر لب اضافه کرد:

– این همان توسعه‌ای است که با سنت دعوا نمی‌کند؛ فقط کنارش می‌نشیند.

در دهیاری چند نفر دور هم جمع بودند و درباره‌ی وضعیت هوا و آبیاری حرف می‌زدند. برخلاف بعضی جاهایی که دیده بودیم، کسی منتظر نبود دیگری همه‌ی تصمیم‌ها را بگیرد.

من با خنده گفتم:

– سقراط! اینجا چرا کسی نمی‌گوید "خدا بخواهد"؟

گفت:

– می‌گویند، اما بعد از آن بیل را هم برمی‌دارند. فرقش همین است.

زن میانسالی که حرف ما را شنیده بود، لبخند زد و گفت:

– دعا اگر دست آدم را به کار نرساند، خودش هم خسته می‌شود.

سقراط همان‌جا دفترش را بست و گفت:

– این جمله را اگر در دانشگاه بگویی، سه واحد درسی می‌شود.

در کوچه‌ها، بچه‌ها خاک را به هوا می‌پاشیدند و با همان خاک، جهانی برای خودشان می‌ساختند. سقراط ایستاد و مدتی فقط نگاهشان کرد.

گفتم:

– دنبال چه می‌گردی؟

گفت:

– سرمایه‌ی اجتماعی.

گفتم:

– پیدایش کردی؟

لبخند زد و گفت:

– بله... دارد با دمپایی پلاستیکی دنبال توپ پارچه‌ای می‌دود.

کمی آن‌طرف‌تر پیرمردی روی سکوی خانه نشسته بود. وقتی فهمید از باخرز آمده‌ایم، گفت:

– ده‌برزو قصه زیاد دارد. اینجا از قدیم، راه بوده، آب بوده، آدم بوده.

سقراط پرسید:

– راز ماندگاری روستا چیست؟

پیرمرد بدون آن‌که فکر کند گفت:

– این‌که هر نسلی، همه‌چیز را از نو خراب نکرده است.

سقراط چند لحظه سکوت کرد و بعد آرام گفت:

– بعضی پیرمردها، خلاصه‌ی چند کتاب‌اند؛ فقط ناشر ندارند.

غروب، بوی نان تازه در کوچه‌ها پیچید. صدای ظرف‌ها از خانه‌ها می‌آمد و چراغ‌ها یکی‌یکی روشن می‌شدند.

من گفتم:

– اینجا شب، آرام‌تر از آن است که آدم دلش بخواهد بخوابد.

سقراط گفت:

– چون هنوز شب، فرصت گفت‌وگوست؛ نه فقط زمان خاموش کردن تلفن همراه.

دوباره روی تپه‌ی مشرف به روستا ایستادیم. ده‌برزو زیر پایمان آرام گرفته بود؛ نه ادعای توسعه‌ی شتاب‌زده داشت، نه در گذشته متوقف مانده بود. میان سنت و تغییر، راه خودش را پیدا کرده بود؛ بی‌سروصدا، اما پیوسته.

دفترچه را بستم و گفتم:

– سقراط، این یکی را دیگر نمی‌شود با طنز نوشت.

لبخندی زد و پاسخ داد:

– چرا می‌شود. طنز همیشه خندیدن به ضعف‌ها نیست؛ گاهی لبخند زدن به عقلانیتی است که بی‌ادعا زندگی می‌کند.

بعد آخرین جمله را در دفترش نوشت:

«در ده‌برزو، توسعه هنوز سخنرانی نشده است؛ نان شده، گندم شده، نور خورشید شده و بی‌آن‌که کسی متوجه باشد، آرام‌آرام در زندگی مردم جریان پیدا کرده است.»