آبخیزه؛ جایی که آب، از مردم خجالتی‌تر نیست

صبح هنوز کاملاً از راه نرسیده بود که من و سقراط از جاده‌ی باخرز به سمت آبخیزه راه افتادیم؛ روستایی که بین باخرز و تربت حیدریه قرار دارد و مردمش با همان آرامشی زندگی می‌کنند که آدم را به شک می‌اندازد نکند اخبار دنیا اصلاً تا اینجا نرسیده باشد.

سقراط نگاهی به افق انداخت و گفت:

ـ عجب اسم امیدوارکننده‌ای دارد؛ آبخیزه. یعنی اینجا آب از خودش هم خبر دارد؟

گفتم:

ـ اگر اسم روستاها ضمانت بود، باید نصف کویر هم کنار دریا ساخته می‌شد.

یکی از پیرمردهایی که صدای ما را شنیده بود، خندید و گفت:

ـ اینجا آب هست، اما مثل آدم حسابی‌ها؛ بی‌دعوت خودش را نشان نمی‌دهد.

همین جمله را سقراط در دفترش نوشت و زیرش اضافه کرد:

«در باخرز، حتی آب هم با آداب معاشرت ظاهر می‌شود.»

روستا آرام بود؛ خانه‌های کاهگلی، درخت‌های کهنسال، جوی‌های کم‌آب و مردمی که هنوز سلام را خرج هم می‌کنند، بی‌آنکه منتظر جواب خاصی باشند. سقراط آهسته گفت:

ـ عجیب است؛ بعضی جاها مردم اول می‌پرسند "کجا می‌روی؟" اینجا اول می‌گویند "خوش آمدی."

گفتم:

ـ هنوز سلام، سرمایه‌گذاری بلندمدتی محسوب می‌شود.

پیرزنی که از کنارمان می‌گذشت، گفت:

ـ سلام کردن خرج ندارد، ولی گاهی از وام هم سودش بیشتر است.

سقراط دفترش را بست و گفت:

ـ اگر بانک‌ها این جمله را بشنوند، احتمالاً شعبه‌شان را همین‌جا می‌آورند.

در میدان کوچک روستا، چند مرد کنار جوی نشسته بودند. صحبت از قنات بود؛ همان قناتی که سال‌ها پیش خشک شده بود و بعد دوباره جان گرفته بود. یکی از ریش‌سفیدها گفت:

ـ قدیم‌ها یک پژوهشگری آمده بود، هی از قنات و مردم سؤال می‌کرد، دفترچه هم دستش بود. می‌گفت اگر آب برگردد، امید هم برمی‌گردد.

سقراط پرسید:

ـ اسمش را یادتان هست؟

ـ فکر کنم صفی‌نژاد بود... آدم مؤدبی بود، بیشتر گوش می‌داد تا حرف بزند.

سقراط فقط سر تکان داد و چیزی نگفت. بعد آرام در دفترش نوشت:

«گاهی اثر بعضی آدم‌ها از خودشان ماندگارتر است.»

کمی جلوتر، کنار چشمه‌ای که اهالی آن را «دل‌سنگ» می‌نامند، چند زن مشغول پر کردن دبه‌های آب بودند. صدای خنده‌شان از صدای آب کمتر نبود.

سقراط گفت:

ـ انگار اینجا چشمه فقط آب نمی‌دهد، خبرهای روستا را هم توزیع می‌کند.

یکی از زن‌ها خندید و گفت:

ـ خبر اگر اینجا نیاید، تا شب اعتبار ندارد!

دیگری اضافه کرد:

ـ البته نصف خبرها هم تا غروب تکذیب می‌شود.

گفتم:

ـ پس رسانه‌ی رسمی روستا همین چشمه است؟

زن‌ها با هم گفتند:

ـ نه، چشمه رسانه است؛ آسیاب، خبرگزاری!

سقراط زیر لب گفت:

ـ و لابد نانوایی، تحلیلگر سیاسی.

همه خندیدند.

در راه قنات، جوانی را دیدیم که مشغول لایروبی جوی آب بود. گفت چند سالی برای کار به مشهد رفته بود، اما دوباره برگشته است.

سقراط پرسید:

ـ چرا برگشتی؟ شهر که امکانات بیشتری دارد.

جوان بیل را به زمین تکیه داد و گفت:

ـ امکانات داشت، ولی همسایه نداشت. اینجا اگر بیل زمین بخورد، سه نفر می‌پرسند چی شده؛ آنجا اگر خودت هم زمین بخوری، شاید کسی متوجه نشود.

سقراط لبخندی زد و گفت:

ـ این را هیچ آمار رسمی نمی‌تواند اندازه بگیرد.

جوان گفت:

ـ آمار که نه، ولی مادرم همان روز اول اندازه گرفت؛ گفت صورتت دوباره رنگ آدم گرفته.

کنار دهانه‌ی قنات نشستیم. آب آرام از میان سنگ‌ها می‌گذشت.

سقراط گفت:

ـ عجب تناقضی! این همه سال مردم دنبال آب بودند، آخر فهمیدند اول باید راه آب را باز کنند.

گفتم:

ـ مثل خیلی از چیزهای دیگر؛ ما معمولاً نتیجه را می‌خواهیم، زحمت مسیر را نه.

پیرمردی که بیلش را روی شانه گذاشته بود، گفت:

ـ آب قهر نمی‌کند آقا؛ فقط اگر راهش را ببندی، جای دیگری می‌رود.

سقراط چند لحظه سکوت کرد و بعد نوشت:

«قنات، از جامعه‌شناس‌ها کمتر حرف می‌زند، اما بیشتر آموزش می‌دهد.»

ظهر که شد، بوی نان تازه در کوچه‌ها پیچید. سفره‌ای ساده پهن شد؛ نان، دوغ، پنیر و سبزی.

سقراط گفت:

ـ هرچه بیشتر سفر می‌کنیم، بیشتر می‌فهمم که توسعه را نباید فقط در ساختمان‌های بلند جست.

گفتم:

ـ البته اگر این جمله را در شهر بگویی، ممکن است بگویند چون آسانسور ندیده‌ای!

میزبان با خنده گفت:

ـ آسانسور خوب است، ولی تا حالا نشنیدیم کسی با آسانسور همسایه پیدا کند.

بعدازظهر، هنگام ترک آبخیزه، باریکه‌ای از آب کنار جاده آرام می‌دوید.

سقراط آخرین جمله‌ی دفترش را نوشت:

«آبخیزه فقط روستایی با یک قنات نیست؛ یادآوری این حقیقت است که بعضی جریان‌ها، پیش از آنکه در زمین خشک شوند، در دل آدم‌ها خشک می‌شوند. خوشبختانه مردم اینجا هنوز بلدند راه آب را باز کنند؛ شاید برای همین، راه سلام هم هنوز بسته نشده است.»

هنگام دور شدن، به پشت سر نگاه کردم. روستا آرام همان‌جا مانده بود؛ نه ادعای توسعه داشت، نه از گذشته فرار می‌کرد. فقط زندگی می‌کرد؛ همان کاری که گاهی از اجرای ده‌ها طرح و پروژه دشوارتر است و سقراط، برای نخستین بار از صبح، دفترش را بست و گفت:

ـ فکر می‌کنم اینجا، حتی آب هم عجله ندارد... شاید برای همین، هنوز راه خانه را بلد است.