منج؛ جایی که کوه، اول امتحان می‌گیرد، بعد رفاقت می‌کند

از آبخیزه که بیرون آمدیم، سقراط نقشه را روی زانویش پهن کرد و گفت:

ـ حالا کجا؟

گفتم:

ـ منج؛ روستایی در شمال باخرز، پای کوه‌های پیر شیجه.

سقراط لبخندی زد و گفت:

ـ هرچه جلوتر می‌رویم، اسم‌ها از خود روستاها شاعرانه‌تر می‌شوند. فقط امیدوارم خود کوه، اخلاق شاعرها را نداشته باشد که هرچه می‌گویی، جوابش سکوت باشد.

جاده آرام‌آرام اوج می‌گرفت. کوه‌های شمال باخرز، بی‌آنکه خودنمایی کنند، آن‌قدر باوقار ایستاده بودند که آدم احساس می‌کرد باید آهسته‌تر حرف بزند. آفتاب هم انگار زودتر از همه به اینجا سلام می‌کرد و دیرتر خداحافظی.

سقراط از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت:

ـ این کوه‌ها آدم را یاد استادهای قدیمی دانشگاه می‌اندازند.

پرسیدم:

ـ چرا؟

ـ چون از دور اخمو به نظر می‌آیند، ولی اگر کمی پای صحبتشان بنشینی، می‌بینی همه‌ی حرفشان این است که «زود ناامید نشو.»

هنوز وارد روستا نشده بودیم که پیرمردی کنار جاده با الاغش ایستاده بود. سلام کردیم. گفت:

ـ خوش آمدین به منج؛ اینجا اگر چیزی آسان پیدا کردین، لطفاً به ما هم خبر بدین!

سقراط خندید و گفت:

ـ یعنی همه‌چیز سخت به دست می‌آید؟

پیرمرد عصایش را به سمت کوه گرفت و گفت:

ـ این کوه‌ها اول از آدم امتحان می‌گیرند، بعد اجازه می‌دهند همسایه‌شان بشوی.

در کوچه‌های سنگی روستا که قدم می‌زدیم، معلوم بود زندگی اینجا با خاک نرم آشتی نکرده است. سنگ، دیوار بود؛ سنگ، پله بود؛ سنگ، حافظه‌ی روستا بود.

یکی از اهالی که ما را تا کنار قنات همراهی می‌کرد، گفت:

ـ پدربزرگ‌های ما بیشتر از صد سال پیش از خراسان جنوبی آمدند. خشکسالی و زلزله امانشان را بریده بود. وقتی به اینجا رسیدند، بعضی‌ها گفتند اینجا فقط سنگ دارد.

سقراط پرسید:

ـ بعد چه کردند؟

مرد لبخندی زد و گفت:

ـ گفتند اگر خدا سنگ داده، لابد روزی را هم لای همان سنگ قایم کرده.

سقراط همان‌جا ایستاد و گفت:

ـ این جمله را باید قاب گرفت؛ خیلی از نظریه‌های توسعه، همین یک جمله را کم دارند.

قنات هنوز زنده بود. آب آرام از دل زمین بیرون می‌آمد؛ نه پرهیاهو، نه خسته.

یکی از جوان‌ها گفت:

ـ این آب مجانی نیست؛ پدرانمان سال‌ها با بیل و کلنگ، راهش را باز کرده‌اند.

سقراط به آب نگاه کرد و گفت:

ـ قنات‌ها همیشه یک اخلاق خوب دارند.

پرسیدم:

ـ کدام اخلاق؟

ـ هیچ‌وقت سر و صدا نمی‌کنند، ولی اگر نباشند، همه صدایشان درمی‌آید.

از آنجا راهی دامنه‌ی پیر شیجه شدیم؛ زیارتگاهی که مردم منج احترام خاصی برای آن قائل‌اند و آن را به یاد سید محمد تاجدار، از سادات نیک‌نام این ناحیه، گرامی می‌دارند. هرچه به زیارتگاه نزدیک‌تر می‌شدیم، رفت‌وآمد مردم بیشتر می‌شد.

پیرزنی که سینی کوچکی در دست داشت، گفت:

ـ امروز نذر داریم.

سقراط پرسید:

ـ چه نذری؟

ـ شیربرنج.

سقراط با تعجب گفت:

ـ این همه راه آمدیم، آخرش باز رسیدیم به غذا!

پیرزن خندید و گفت:

ـ پسرم، شکم خالی نه دعا می‌فهمد، نه فلسفه.

گفتم:

ـ این جمله را هم بنویس.

سقراط گفت:

ـ اگر همه‌ی حرف‌های این مردم را بنویسم، دیگر جایی برای حرف‌های خودم نمی‌ماند.

فضای زیارتگاه آرام بود. زن‌ها نان نذر کرده بودند، مردها سرگرم آماده کردن دیگ‌های شیربرنج بودند و بچه‌ها میان درخت‌ها بازی می‌کردند. هیچ‌کس عجله نداشت؛ انگار زمان هم برای احترام، قدم‌هایش را کوتاه‌تر برداشته بود.

یکی از ریش‌سفیدها گفت:

ـ ما باور داریم پیر شیجه نگهبان آب و برکت این روستاست. هر وقت مردم دلشان از هم دور شده، قنات هم کم‌جان شده.

سقراط آهسته گفت:

ـ عجب... پس اینجا حتی آب هم از اختلاف خوشش نمی‌آید.

پیرمرد خندید و گفت:

ـ آب از دعوا فرار می‌کند؛ مثل عقل!

چند نفر با صدای بلند خندیدند و یکی گفت:

ـ برای همین است که بعضی وقت‌ها هم آب کم داریم، هم عقل!

در گوشه‌ای از روستا، روی دیوار خانه‌ای سنگی، جمله‌ای با رنگ آبی نوشته شده بود:

«کاش به‌جای این همه باشگاه زیبایی اندام، یک باشگاه زیبایی افکار هم داشتیم.»

سقراط چند دقیقه همان‌جا ایستاد.

گفتم:

ـ چرا ساکت شدی؟

گفت:

ـ چون این جمله از خیلی از کتاب‌های قطور کوتاه‌تر است، اما بیشتر حرف می‌زند.

بعد خندید و اضافه کرد:

ـ البته اگر چنین باشگاهی باز شود، احتمالاً اولین اختلاف اهالی این خواهد بود که مدیرش چه کسی باشد!

در راه بازگشت، نسیم عصرگاهی از دامنه‌ی کوه پایین می‌آمد و صدای نی چوپانی از دور شنیده می‌شد.

سقراط آخرین یادداشت آن روز را نوشت:

«منج را نباید فقط با کوه‌هایش شناخت. اینجا مردم یاد گرفته‌اند از سنگ، پناه بسازند؛ از قنات، زندگی؛ و از باور، سرمایه‌ای که نه خشکسالی آن را کم می‌کند و نه گذر زمان. شاید راز ماندگاری این روستا همین باشد که هنوز میان کار و ایمان، دیواری نکشیده‌اند.»

وقتی از آخرین پیچ جاده گذشتیم، کوه‌های پیر شیجه آرام‌آرام پشت سرمان پنهان شدند.

سقراط نگاهی به آینه‌ی خودرو انداخت و گفت:

ـ عجب جایی بود...

پرسیدم:

ـ چه چیزی بیشتر یادت می‌ماند؟

گفت:

ـ این‌که مردم منج، قبل از آنکه از کوه آب بیرون بکشند، از دل خودشان امید بیرون کشیده‌اند. و راستش را بخواهی، این کار از ساختن قنات هم سخت‌تر است.