ساریان؛ روستایی که آب را قطره‌قطره خرج می‌کند و محبت را مشت‌مشت

سپیده هنوز خودش را کاملاً از پشت تپه‌های آهکی جنوب باخرز بیرون نکشیده بود که من و سقراط راه ساریان را در پیش گرفتیم. جاده آرام از میان پستی و بلندی‌های نرم می‌گذشت؛ همان جغرافیایی که آدم را وادار می‌کند آهسته‌تر رانندگی کند، نه از ترس پلیس، بلکه از ترس اینکه مبادا منظره‌ای را از دست بدهد.

سقراط شیشه را پایین کشید، مشتی از هوای خنک صبح را نفس کشید و گفت:

ـ بوی خاک می‌آید.

گفتم:

ـ اینجا اگر بوی خاک نیاید، مردم نگران می‌شوند؛ یعنی یا باران زیادی آمده یا مسافر زیادی!

سقراط خندید و گفت:

ـ پس اینجا هواشناسی را با بینی انجام می‌دهند.

هنوز وارد روستا نشده بودیم که خانه‌های کاهگلی، با بام‌های کوتاه و دیوارهای قطور، آرام‌آرام از دل نور صبح بیرون آمدند. سقراط مدتی به کوچه‌های باریک نگاه کرد و گفت:

ـ عجب معماری عاقلی دارد این روستا.

پرسیدم:

ـ از کجا فهمیدی عاقل است؟

گفت:

ـ چون با طبیعت دعوا نکرده؛ باد را شناخته، آفتاب را فهمیده و بعد خانه ساخته است. ما گاهی اول ساختمان می‌سازیم، بعد تازه یادمان می‌افتد اقلیم هم وجود دارد!

در کوچه‌ای باریک، پیرمردی سرگرم بالا کشیدن سطل آب از چاه بود. صدای چرخ چاه، سکوت صبح را آرام آرام می‌شکست.

سلام کردیم.

پیرمرد گفت:

ـ خوش آمدید. آب کم است، ولی خدا را شکر هنوز از ما قهر نکرده.

سقراط نگاهی به سطل انداخت و گفت:

ـ این آب از قنات می‌آید؟

ـ بله. پدرانمان نگهش داشتند، ما هم فعلاً امانت‌داریم.

سقراط زیر لب گفت:

ـ عجب تعبیر قشنگی... اینجا کسی صاحب آب نیست، فقط نگهبان آن است.

پیرمرد خندید و گفت:

ـ اگر صاحبش بودیم که تا حالا تمامش کرده بودیم!

کمی جلوتر، زن‌ها روی بام‌ها مشغول خشک کردن پیاز، آلوبخارا و زعفران بودند. رنگ سرخ کلاله‌های زعفران زیر آفتاب، مثل تکه‌ای از غروب روی بام نشسته بود.

سقراط پرسید:

ـ برداشت زعفران سخت است؟

یکی از زن‌ها بی‌آنکه دست از کار بکشد، گفت:

ـ سخت نیست؛ فقط حوصله می‌خواهد.

زن دیگری اضافه کرد:

ـ و چشم سالم!

همه خندیدند.

سقراط گفت:

ـ پس زعفران محصولی است که قبل از زمین، صبر آدم را می‌کارد.

زن‌ها سری تکان دادند؛ انگار این جمله را سال‌ها بود می‌دانستند، فقط کسی ننوشته بود.

در کوچه، چند کودک دنبال هم می‌دویدند. یکی از آن‌ها به سقراط نگاه کرد و پرسید:

ـ عمو، شما گردشگری یا مأمور؟

سقراط گفت:

ـ هیچ‌کدام، ما کنجکاویم.

بچه با خیال راحت گفت:

ـ خدا را شکر... مأمورها کمتر لبخند می‌زنند!

من خنده‌ام گرفت و سقراط گفت:

ـ این بچه، علم مشاهده را از خیلی از پژوهشگرها بهتر بلد است.

از دامنه‌ی شمالی روستا صدای زنگوله‌ی بزها می‌آمد. چوپان جوانی گله را آرام به سمت مرتع می‌برد.

سقراط پرسید:

ـ امسال علوفه چطور بوده؟

جوان شانه بالا انداخت و گفت:

ـ طبیعت هر سال یک امتحان تازه می‌گیرد. ما هم هر سال دوباره درس می‌خوانیم.

سقراط گفت:

ـ یعنی هنوز مردود نشده‌اید؟

جوان خندید:

ـ اگر مردود می‌شدیم که دیگر اینجا نبودیم.

در مرکز روستا، چند مرد دور هم نشسته بودند و درباره‌ی تقسیم حق‌آبه گفت‌وگو می‌کردند. بحثشان آرام بود؛ نه صدایی بالا می‌رفت، نه کسی از جا بلند می‌شد.

سقراط چند دقیقه گوش داد و بعد آهسته گفت:

ـ عجب... اینجا مردم برای آب بحث می‌کنند، نه با آب.

یکی از ریش‌سفیدها گفت:

ـ اگر با هم دعوا کنیم، آب کمتر نمی‌شود؛ فقط همسایه کمتر می‌شود.

سقراط لبخندی زد و دفترش را باز کرد.

ـ این جمله را باید طلا گرفت.

پیرمرد گفت:

ـ طلا نمی‌خواهیم، همین را عمل کنید کافی است.

در حاشیه‌ی روستا، زمین‌های پلکانی دامنه‌ها را پوشانده بود. باد که از میان مزرعه‌های یونجه و سبزی می‌گذشت، موجی سبز روی زمین می‌دوید.

سقراط مدتی ساکت ماند.

گفتم:

ـ باز داری فلسفه می‌بافی؟

گفت:

ـ نه، دارم به این فکر می‌کنم که طبیعت هیچ خط‌کشی مستقیمی نمی‌کشد، ولی ما اصرار داریم همه‌چیز را با خط‌کش اندازه بگیریم.

در راه بازگشت، زنی با سبدی از زعفران خشک‌شده از کنارمان گذشت.

گفت:

ـ اینجا اگر همسایه کمک نکند، محصول هم دلش نمی‌آید زیاد شود.

سقراط گفت:

ـ یعنی زعفران هم اهل همکاری است؟

زن خندید:

ـ از بعضی آدم‌ها بیشتر!

همین یک جمله، همه را به خنده انداخت.

در خروجی روستا، پیرمردی زیر سایه‌ی چناری نشسته بود.

تا ما را دید، گفت:

ـ مسافرها معمولاً می‌پرسند اینجا چند نفر جمعیت دارد. شما نپرسیدید.

سقراط گفت:

ـ جمعیت را آمار می‌گوید؛ ما آمده‌ایم ببینیم دل‌ها چند نفره‌اند.

پیرمرد عصایش را روی زمین گذاشت و گفت:

ـ پس دست خالی برنمی‌گردید.

خورشید کم‌کم روی بام‌های کاهگلی می‌نشست و بوی برنج و نان تازه در کوچه‌ها می‌پیچید.

سقراط آخرین جمله‌ی دفترش را نوشت:

«ساریان را نمی‌توان فقط با زعفران، قنات یا دامداری شناخت. سرمایه‌ی اصلی این روستا، اعتمادی است که هنوز میان آدم‌ها جریان دارد؛ اعتمادی که آب را عادلانه تقسیم می‌کند، محصول را با همکاری می‌چیند و کودکان را با خیال آسوده در کوچه‌ها می‌دواند. شاید راز ماندگاری ساریان همین باشد که مردمش هنوز باور دارند هیچ مزرعه‌ای با یک دست آباد نمی‌شود.»

وقتی از آخرین پیچ جاده گذشتیم، سقراط دفترش را بست و گفت:

ـ باخرز دارد یک چیز را آرام‌آرام به من یاد می‌دهد.

پرسیدم:

ـ چه چیزی؟

لبخندی زد و گفت:

ـ اینکه توسعه را گاهی باید در اندازه‌ی یک استکان چای، یک نوبت حق‌آبه و یک سلام صبحگاهی جست؛ نه فقط در گزارش‌های چندصدصفحه‌ای. گاهی بزرگ‌ترین سرمایه‌ی یک روستا، همان چیزی است که هیچ‌کس برایش بودجه‌ای ننوشته است.