سنقرآباد؛ جایی که کوه‌ها بلند حرف نمی‌زنند

سقراط از همان ابتدای جاده گفت:
ـ هرچه جلوتر می‌رویم، کوه‌ها بیشتر می‌شوند. امیدوارم این بار نظریه‌ی تازه‌ای درباره‌ی بزها از دلشان بیرون نیاید!

گفتم:
ـ خیالت راحت باشد. دکتر صفی‌نژاد قبل از ما از این مسیر گذشته و اگر قرار بود کوه‌ها هم نظریه تولید کنند، لابد تا حالا در دفترش ثبت شده بود. سهم ما فقط دیدن و شنیدن است.

راه از دشت‌های غربی بالا می‌کشید و آرام‌آرام در دامنه‌های شمالی باخرز می‌پیچید تا به سنقرآباد برسد؛ روستایی که میان دره‌ها و شیب‌های سنگی جا گرفته است. اینجا کوه فقط منظره نیست؛ بخشی از زندگی مردم است. خانه‌های گلی و نیمه‌سنگی، باغ‌های انگور و بادام و زمین‌های کوچک کشاورزی، همگی با شیب زمین کنار آمده‌اند؛ انگار سال‌هاست میان انسان و کوه قراردادی نانوشته برقرار است که هیچ‌کدام دیگری را به زحمت نیندازد.

سقراط به کوه‌ها نگاه کرد و گفت:
ـ اینجا اگر کسی بخواهد غرور به خرج دهد، کافی است یک بار سرش را بالا بگیرد؛ کوه فوراً اندازه‌اش را یادش می‌آورد.

گفتم:
ـ شاید برای همین مردم اینجا آرام‌تر حرف می‌زنند؛ وقتی هر روز با این همه سنگ و ارتفاع زندگی کنی، دیگر لازم نیست صدایت را بلند کنی.

در میدان کوچک روستا، زیر سایه‌ی درخت توتی کهنسال، پیرمردی نشسته بود و تکه‌چوبی را میان انگشتانش می‌چرخاند؛ نه از سر بی‌حوصلگی، بلکه با همان آرامشی که تنها سال‌های طولانی زندگی در کوهستان به آدم می‌دهد.

سقراط سلام کرد و پرسید:
ـ حاج‌آقا، سنقرآباد را اگر بخواهید در یک جمله معرفی کنید، چه می‌گویید؟

پیرمرد بی‌آنکه عجله کند، گفت:
ـ اینجا هر سنگی حرف دارد، فقط اهل فریاد نیست.

سقراط آهسته به من گفت:
ـ این جمله را یادداشت کن؛ اگر ادامه بدهد، تا غروب یک کتاب حکمت روستایی جمع می‌شود!

پیرمرد لبخندی زد؛ انگار صدای سقراط را شنیده باشد.

گفت:
ـ ما از کوه یاد گرفته‌ایم که فاصله همیشه دشمنی نیست. همین دامنه‌ها از هم دورند، اما اگر یکی نباشد، آن یکی هم معنی ندارد.

در سنقرآباد، زندگی هنوز با ریتم طبیعت حرکت می‌کند. باغ‌های انگور و بادام، دامداری، کشت دیم و تقسیم دقیق آب، ستون‌های اصلی اقتصاد روستاست. مردم خوب می‌دانند که در این اقلیم، هیچ‌کس به تنهایی از پس خشکسالی یا کم‌آبی برنمی‌آید؛ همکاری، پیش از آنکه یک فضیلت اخلاقی باشد، یک ضرورت زندگی است.

در مسیر جوی آب، چند زن ظرف‌های مسی را می‌شستند و از دور صدای زنگوله‌ی گوسفندان در دامنه‌ها شنیده می‌شد.

سقراط گفت:
ـ عجب سکوتی! آدم احساس می‌کند حتی صداها هم اینجا با اجازه وارد می‌شوند.

پیرمرد خندید و گفت:
ـ سر و صدای زیاد، مال جاهایی است که آدم‌ها فرصت فکر کردن ندارند.

بعد مکثی کرد و ادامه داد:
ـ پدرم همیشه می‌گفت اگر خواستی درباره‌ی کسی قضاوت کنی، اول ببین چه راهی آمده و چند سنگ زیر پایش بوده. بعضی‌ها را مسیرشان خسته کرده، نه دلشان.

سقراط زیر لب گفت:
ـ این یکی را باید قاب گرفت و جلوی اداره‌ها نصب کرد!

من گفتم:
ـ شاید اگر بخواهند نصب کنند، اول درباره‌ی بودجه‌اش اختلاف پیدا خواهند کرد.

هر سه خندیدیم.

در گوشه‌ای دیگر، چند کشاورز درباره‌ی آب و نوبت آبیاری گفت‌وگو می‌کردند. بحث جدی بود، اما صدایی بالا نمی‌رفت.

سقراط گفت:
ـ عجیب است؛ در خیلی جاها آب که کم می‌شود، صداها بلندتر می‌شود.

پیرمرد پاسخ داد:
ـ اینجا اگر صدا بلند شود، آب بیشتر نمی‌شود.

همین یک جمله، خلاصه‌ی تجربه‌ی چند نسل بود.

کمی بعد، صحبت به زندگی کشید.

پیرمرد گفت:
ـ آدم اگر فقط عمر کند، چیزی عوض نمی‌شود. رشد کردن مهم‌تر از عمر کردن است.

سقراط با شیطنت گفت:
ـ یعنی اگر فقط پیر بشویم، هنوز جوان حساب نمی‌شویم؟

پیرمرد خندید.
ـ نه پسرجان، بعضی‌ها هشتاد سال عمر می‌کنند، اما هنوز از بیست‌سالگی‌شان جلوتر نرفته‌اند.

در سنقرآباد، این نگاه فقط در حرف‌ها نیست؛ در رفتار مردم هم دیده می‌شود. احترام به همسایه، پرهیز از خودنمایی، تقسیم مسئولیت‌ها و حفظ آب و زمین، بخشی از فرهنگی است که نسل به نسل منتقل شده است. شاید امکانات کم باشد، اما سرمایه‌ای که کمتر به چشم می‌آید، همان اعتماد آرامی است که هنوز میان مردم جریان دارد.

هنگام غروب، نور زرد خورشید بر دیوارهای سنگی و گلی می‌نشست و بوی انگور رسیده با بوی هیزم در هوا می‌آمیخت.

سقراط ایستاد، نگاهی به دامنه‌ها انداخت و گفت:
ـ می‌دانی فرق این روستا با بعضی جاهای دیگر چیست؟

پرسیدم:
ـ چیست؟

گفت:
ـ اینجا کوه‌ها بلندند، اما حرف مردم کوتاه است. آنجاها گاهی کوه نیست، ولی هر جمله یک قله است!

گفتم:
ـ پس نتیجه‌ی مردم‌شناسی امروز این شد که ارتفاع جغرافیا، همیشه باعث ارتفاع صدا نمی‌شود.

سقراط لبخند زد.
ـ و شاید بزرگ‌ترین درس سنقرآباد همین باشد؛ بعضی جاها ارزش آدم‌ها را نه با بلندی صدایشان، که با عمق سکوتشان می‌سنجند.

وقتی از روستا بیرون آمدیم، آخرین نگاه را به دامنه‌های آرام سنقرآباد انداختم. احساس کردم اینجا بیش از آنکه روستایی در شمال باخرز باشد، مدرسه‌ای است که درس‌هایش روی تخته نوشته نمی‌شود؛ روی سنگ، روی جوی آب، روی دست‌های پینه‌بسته و بر لبخندهای کم‌حرف مردمانی که سال‌هاست یاد گرفته‌اند کوه را شکست ندهند، بلکه با آن زندگی کنند.