سقراط در مسیر جام باخرز 178
سورستان؛ روستایی که کوه، آدمها را به گفتوگو دعوت میکند
سپیده هنوز بهطور کامل بر دامنههای شمالی باخرز ننشسته بود که من و سقراط راه سورستان را در پیش گرفتیم؛ روستایی در بخش بالاولایت که میان تپههای سنگی و درههای کمعمق جا گرفته است. جاده هرچه پیشتر میرفت، دشت آرام جای خود را به زمینهای شکستهتر میداد؛ انگار طبیعت میخواست پیش از ورود، از مسافر بپرسد: «برای دیدن فقط آمدهای یا برای فهمیدن هم وقت گذاشتهای؟»
سقراط نگاهی به پیچهای جاده انداخت و گفت:
ـ این جاده مهندسش شاعر بوده یا راننده کامیون؟
گفتم:
ـ احتمالاً هر دو؛ شاعر بوده، بعد یک زمستان اینجا رانندگی کرده و نظرش عوض شده!
خندید و گفت:
ـ پس معلوم است چرا این همه پیچ دارد؛ تصمیم گرفته هیچ مسافری مستقیم به نتیجه نرسد.
با ورود به سورستان، نخستین چیزی که جلب توجه میکرد، نسبت روستا با زمین بود. خانهها بیدلیل روی شیب ساخته نشده بودند؛ هر کدام جایی قرار گرفته بودند که هم از بادهای شدید شمال در امان باشند و هم دسترسی به مسیرهای کشاورزی و قنوات آسانتر باشد. در چنین جغرافیایی، معماری فقط ساختن خانه نیست؛ نوعی مذاکره دائمی با طبیعت است.
کنار قنات باریکی که از میان روستا میگذشت، پیرمردی گوسفندانش را آرام به سوی مرتع میبرد. سقراط سلام کرد.
پیرمرد گفت:
ـ غریبهاید؟
سقراط جواب داد:
ـ فعلاً بله؛ اگر صبحانه بدهید تا ظهر خودمان را اهل روستا معرفی میکنیم!
پیرمرد خندید و گفت:
ـ اینجا مهمان اگر دو ساعت بماند، دیگر کسی نمیپرسد اهل کجاست؛ فقط میپرسند چای خورده یا نه.
همین چند جمله، چیزی را نشان میداد که در بسیاری از روستاهای کوهستانی باخرز هنوز زنده مانده است؛ سرمایه اجتماعی بر پایه شناخت متقابل. در جایی که جمعیت محدود است، امنیت بیشتر از آنکه محصول دیوار باشد، نتیجه آشنایی آدمها با یکدیگر است.
راه را تا میدان کوچک روستا ادامه دادیم. مدرسه، مسجد و فضای عمومی روستا فاصله چندانی با هم نداشتند؛ چیدمانی که اتفاقی نبود. در بسیاری از آبادیهای منطقه، این سه فضا هنوز مهمترین محل شکلگیری ارتباطات اجتماعیاند؛ جایی که آموزش، تصمیمگیری و مناسبات روزمره در کنار هم جریان پیدا میکند.
سقراط به مسجد اشاره کرد و گفت:
ـ اینجا اگر کسی دنبال کسی بگردد، آخرش یا مسجد پیدایش میکند یا مدرسه.
گفتم:
ـ اگر هم هیچکدام نبود؟
ـ احتمالاً رفته حقآبهاش را حساب کند؛ در روستا آب از خیلی از بحثهای سیاسی مهمتر است.
حق هم با او بود. کمی جلوتر چند نفر درباره تقسیم آب قنات گفتوگو میکردند؛ نه با فریاد، بلکه با دقت. در منطقهای که بارندگی محدود است، عدالت در توزیع آب فقط یک مسئله کشاورزی نیست؛ مسئله اعتماد اجتماعی است. اگر اعتماد آسیب ببیند، محصول تنها چیزی نیست که از بین میرود.
در بازارچه کوچک روستا، زنان مشغول آماده کردن سبزی و محصولات باغی بودند. یکی از آنان با لبخند گفت:
ـ اینجا چیزی دور ریخته نمیشود؛ حتی پوست گردو هم آخرش یک کاری برای آدم میکند.
سقراط آهسته گفت:
ـ یعنی اگر من هم زیاد بمانم، شاید یک مصرفی پیدا کنم!
زن بیآنکه مکث کند پاسخ داد:
ـ اگر بلد باشی کار کنی، چرا که نه؛ فقط مراقب باش خودت را هم مثل پوست گردو دور نیندازی!
همه خندیدند و سقراط برای نخستین بار در سفر، داوطلبانه سکوت کرد؛ اتفاقی که به نظر من ارزش ثبت در میراث ناملموس را داشت.
کمی آنسوتر، جوانی آماده رفتن به ارتفاعات بود. از او درباره کارش پرسیدیم.
گفت:
ـ دامداری هنوز بخشی از زندگی ماست، ولی دیگر کافی نیست. خیلی از جوانها هم کشاورزی میکنند، هم دامداری، هم کار فصلی در شهرهای اطراف. اگر فقط به یک درآمد تکیه کنیم، سال سخت میشود.
این جمله، تصویر روشنی از تغییر اقتصاد روستاهای باخرز بود؛ اقتصاد امروز دیگر بر یک پایه استوار نیست و خانوادهها برای حفظ زندگی، ناچار به تنوع فعالیتهایشان شدهاند.
هنگام خروج از روستا، دوباره همان پیرمرد را دیدیم. این بار بر بلندی ایستاده بود و به خانهها نگاه میکرد.
سقراط پرسید:
ـ راز ماندگاری سورستان چیست؟
پیرمرد گفت:
ـ اینکه هنوز فکر میکنیم همسایه سرمایه است، نه رقیب.
سقراط چند لحظه سکوت کرد و بعد زیر لب گفت:
ـ این جمله را باید قاب گرفت؛ البته اگر قبلش کسی سر قاب با همسایه دعوا نکند!
پیرمرد خندید و ادامه داد:
ـ دعوا هم میشود؛ مگر روستا فرشتهخانه است؟ اما اینجا مردم یاد گرفتهاند که اگر اختلاف تا غروب ادامه پیدا کند، فردا تقسیم آب سختتر میشود. برای همین، بیشتر دلخوریها عمرشان از یک غروب کمتر است.
از بالای تپه، سورستان زیر نور عصر آرام گرفته بود. کوهها همچنان استوار ایستاده بودند و صدای قنات در میان سکوت شنیده میشد.
در دفتر سفرم نوشتم:
«سورستان را نباید فقط با ارتفاع کوههایش شناخت؛ ارزش این روستا در شیوهای است که مردم میان کمبود منابع و حفظ روابط اجتماعی تعادل برقرار کردهاند. اینجا طبیعت سخت است، اما سختتر از طبیعت، از دست دادن اعتماد میان آدمهاست.»
سقراط نگاهی به یادداشت من انداخت و گفت:
ـ خلاصهاش را هم بنویس.
پرسیدم:
ـ چه بنویسم؟
گفت:
ـ بنویس در سورستان فهمیدیم قنات فقط آب نمیآورد؛ اگر درست تقسیم شود، احترام هم میآورد و اگر احترام جاری باشد، حتی کوه هم احساس تنهایی نمیکند.
من دفتر را بستم. جاده پیش رو ادامه داشت و روستاهای دیگری هنوز منتظر بودند؛ هر کدام با جغرافیایی متفاوت، مسئلهای تازه و طنزی که فقط در دل زندگی واقعی پیدا میشود.
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته