سپیده هنوز کاملاً بر دشت ننشسته بود که از جاده جنوب‌غربی باخرز به سمت قلعه‌سرخ حرکت کردیم. سقراط، طبق عادت همیشگی، قبل از آنکه روستا پیدا شود، نقشه را بست و گفت: «اگر قرار باشد همه چیز را از روی نقشه بفهمیم، دیگر چرا این همه راه آمده‌ایم؟» حق هم داشت؛ بعضی روستاها را باید از صدای بادشان شناخت، نه از مختصاتشان.

قلعه‌سرخ در بخشی از دشت‌های نسبتاً هموار باخرز قرار گرفته؛ جایی که ارتفاع زمین چندان تغییر نمی‌کند، اما همین همواری، بزرگ‌ترین سرمایه و در عین حال بزرگ‌ترین دغدغه مردم است. زمین برای کشت مناسب است، اما آب همیشه با حساب و کتاب به اینجا می‌آید. در این بخش از باخرز، کشاورزی بیش از آنکه به بارندگی وابسته باشد، به مدیریت آب و قنات‌ها و چاه‌های مجاز وابسته است؛ موضوعی که تقریباً در هر گفت‌وگوی روزانه مردم ردپایی از آن پیدا می‌شود.

از ورودی روستا، خیابان اصلی مستقیم به میدان کوچکی می‌رسد که چند حجره دکان مانند، مسجد و ساختمان مدرسه در اطراف آن قرار گرفته‌اند. روستا آرام بود، اما نه از آن آرامش‌هایی که نشانه رکود باشد؛ بیشتر شبیه کارگاهی بود که هرکس مشغول کار خودش است و نیازی نمی‌بیند با سروصدای اضافی ثابت کند که فعال است.

کنار مغازه‌ای که بوی نان تازه و چای دم‌کشیده در هم آمیخته بود، مردی مشغول بستن بار زعفران خشک‌شده بود. سقراط پرسید:

ـ امسال محصول چطور بود؟

مرد خندید و گفت:

ـ اگر از کشاورز بپرسی، همیشه می‌گوید می‌توانست بهتر باشد؛ اگر از دلال بپرسی، همیشه می‌گوید بد بوده؛ حقیقت را باید از زمین پرسید.

سقراط آرام زیر لب گفت:

ـ زمین تنها موجودی است که نه مصاحبه می‌کند، نه شعار می‌دهد، فقط نتیجه نشان می‌دهد.

همین یک جمله باعث شد چند نفر از اطراف لبخند بزنند.

در قلعه‌سرخ، زعفران هنوز مهم‌ترین محصول اقتصادی است، اما دیگر تنها تکیه‌گاه مردم نیست. بخشی از زمین‌ها به کشت گندم و جو اختصاص دارد و دامداری سبک نیز مکمل درآمد خانواده‌هاست. بسیاری از جوان‌ترها، به‌ویژه در سال‌های اخیر، ناچار شده‌اند بخشی از سال را در مشهد، تایباد یا تربت‌جام کار کنند و دوباره هنگام فصل برداشت به روستا بازگردند. مهاجرت در اینجا بیشتر «رفت‌وآمد اقتصادی» است تا ترک کامل روستا؛ موضوعی که باعث شده هنوز پیوند نسل جوان با زمین قطع نشود.

در مسیر بازدید، به استخر ذخیره آبی رسیدیم که اهالی درباره آن با رضایت حرف می‌زدند. یکی از کشاورزان گفت:

ـ امروز دیگر فقط دعا برای باران کافی نیست؛ باید هر قطره را هم درست خرج کرد.

این جمله، خلاصه سیاست آبی بسیاری از روستاهای باخرز است؛ جایی که تغییرات اقلیمی، کاهش بارندگی و افت سفره‌های زیرزمینی، مردم را ناچار کرده از روش‌های سنتی فاصله بگیرند و به آبیاری هدفمند، مدیریت مصرف و اصلاح الگوی کشت فکر کنند.

سقراط نگاهی به مزرعه انداخت و گفت:

ـ عجیب است؛ در شهرها آب را تا شیر خانه می‌بینند، اما اینجا مردم مسیرش را از آسمان تا ریشه گیاه حساب می‌کنند.

در دهیاری، صحبت از طرح‌های عمرانی و مشکل دیگری هم بود؛ حفظ جمعیت. مسئولان محلی معتقد بودند اگر اشتغال پایدار و خدمات آموزشی و اینترنت مناسب فراهم شود، بسیاری از جوانان ترجیح می‌دهند در همین روستا بمانند. تجربه نشان داده هرجا اقتصاد روستا جان بگیرد، مدرسه هم شلوغ‌تر می‌شود؛ و هرجا مدرسه شلوغ باشد، امید هم ماندگارتر خواهد بود.

در کوچه‌ای که دیوارهای خشتی قدیمی هنوز کنار خانه‌های نوساز ایستاده بودند، زنی مشغول پاک کردن گل زعفران بود. بدون آنکه کارش را متوقف کند گفت:

ـ قدیم فکر می‌کردیم توسعه یعنی فقط ساختمان نو؛ حالا فهمیده‌ایم اگر درآمد نباشد، بهترین ساختمان هم خالی می‌ماند.

این حرف، شاید دقیق‌ترین تعریف توسعه روستایی بود که آن روز شنیدیم.

کودکانی از مدرسه برمی‌گشتند و با دیدن سقراط، که دفترچه یادداشت کوچکش را در دست داشت، پرسیدند:

ـ عمو! شما بازرس هستید؟

سقراط گفت:

ـ نه، فقط شاگرد روستاها هستم.

یکی از بچه‌ها فوری جواب داد:

ـ پس مشقتان را خوب بنویسید!

همه خندیدند. حتی پیرمردی که از کنارمان رد می‌شد، گفت:

ـ اینجا اگر بچه‌ها معلم را امتحان نکنند، خیال می‌کنند روزشان ناقص مانده!

همین شوخی‌های کوتاه نشان می‌داد سرمایه اجتماعی روستا هنوز زنده است؛ سرمایه‌ای که در اعتماد، شناخت متقابل و روابط روزمره شکل می‌گیرد، نه در آمارهای رسمی.

از بلندای تپه‌ای کوتاه، قلعه‌سرخ زیر نور عصر آرام گرفته بود. سقف‌های روشن، قطعات منظم مزارع و جاده‌ای که روستا را به مرکز بخش و شهر باخرز متصل می‌کند، تصویری از روستایی می‌ساخت که میان سنت و تغییر ایستاده است؛ نه می‌خواهد گذشته را انکار کند و نه آینده را بدون برنامه بپذیرد.

سقراط آخرین نگاه را به دشت انداخت و گفت:

ـ بعضی جاها ثروتشان زیر زمین است، بعضی جاها روی زمین؛ اما اینجا سرمایه اصلی، آدم‌هایی هستند که هنوز حاضرند برای ماندن با زمین مذاکره کنند، نه اینکه از آن قهر کنند.

وقتی قلعه‌سرخ را پشت سر گذاشتیم، به این فکر می‌کردم که ارزش چنین روستاهایی فقط در محصول زعفران یا گندمشان نیست؛ در تجربه‌ای است که برای آینده ایران دارند. تجربه مردمانی که آموخته‌اند توسعه فقط با ساختن جاده و ساختمان کامل نمی‌شود؛ توسعه زمانی اتفاق می‌افتد که آب، کار، آموزش و امید، هم‌زمان در یک روستا جریان داشته باشند. شاید به همین دلیل است که قلعه‌سرخ، با همه سادگی‌اش، بیش از آنکه یک نقطه روی نقشه باشد، نمونه‌ای از تلاش آرام مردمانی است که هنوز باور دارند آینده را می‌توان با دست‌های خود ساخت.

https://eitaa.com/mashhadrez