سقراط در مسیر جام باخرز 183
باد، از دشتهای بازِ غرب باخرز میآمد؛ بادی که پیش از رسیدن به کلاته کاظم، کیلومترها روی زمینهای کمبارش دویده و بوی خاک، آویشن خودرو و بوتههای درمنه را با خود آورده بود. جادهای که از شهر باخرز به سمت غرب امتداد مییافت، آرامآرام از هیاهوی شهر فاصله میگرفت و در میان زمینهایی که رنگشان میان خاکستری و طلایی در نوسان بود، پیش میرفت. سقراط کنار پنجره خودرو نشسته بود و به افق نگاه میکرد. ناگهان گفت:
«عجیب است... هرچه از شهر دورتر میشویم، آدمها کمتر حرف میزنند، اما زمین بیشتر.»
لبخندی زدم و گفتم:
«شاید چون زمین، برخلاف ما، چیزی برای پنهان کردن ندارد.»
چند دقیقه بعد، تابلوی کوچک کلاته کاظم پیدا شد. روستایی آرام که نه با برج و بارو، بلکه با سکوتش از مسافر استقبال میکرد. خانههای خشتی و آجری، میان چند درخت کهنسال و دیوارهای کوتاه نشسته بودند و کوچهها چنان بیتکلف بودند که انگار سالهاست کسی برای تغییر دادنشان عجله نکرده است.
سقراط عصایش را برداشت و گفت:
«قبل از اینکه وارد شویم، یک سؤال دارم؛ چرا هر وقت به روستایی میرسیم، تو اول به آسمان نگاه میکنی؟»
گفتم:
«عادت کردهام بدانم این مردم چشمشان بیشتر به آسمان بوده یا به زمین.»
خندید و گفت:
«اگر کشاورز باشند، هر دو را زیر نظر دارند؛ یکی باران را میدهد، آن یکی محصول را.»
هوای صبح هنوز خنک بود. مردی میانسال کنار دیوار خانهاش مشغول تعمیر چرخ دستی قدیمی بود. سلام کردیم. بدون آنکه کارش را رها کند، پاسخ گرمی داد و گفت:
«از باخرز آمدهاید؟»
گفتم:
«بله، خواستیم چند روزی مهمان روستای شما باشیم.»
لبخندی زد:
«پس جای خوبی آمدهاید؛ اینجا خبرهای بزرگ کم است، اما زندگی هنوز سر وقت خودش میآید.»
سقراط آرام زیر لب گفت:
«بعضی شهرها پر از خبرند و خالی از زندگی؛ بعضی روستاها برعکس.»
مرد خندید و گفت:
«استاد، این حرف را اگر مسئولان بشنوند، شاید برای خبرساز شدن ما هم فکری بکنند! البته امیدوارم نه با یک مشکل تازه.»
همه خندیدیم.
در کوچهها قدم زدیم. بیشتر خانهها حیاطهای نسبتاً بزرگی داشتند؛ جایی برای چند رأس دام، انباری کوچک و درختی که هر تابستان سایهاش از خود خانه ارزشمندتر میشد. در این بخش از غرب باخرز، کمبود آب سالهاست مردم را وادار کرده که اندازه توان زمین از آن انتظار داشته باشند، نه اندازه آرزوهایشان.
از کنار زمینی گذشتیم که تازه برای کشت بعدی آماده میشد. پیرمردی که بیل را بر شانه گذاشته بود، گفت:
«زمین مثل آدم است؛ اگر بیش از توانش از او کار بکشی، یک روز جواب نمیدهد.»
سقراط پرسید:
«پس چرا بعضیها همین اشتباه را با خودشان میکنند؟»
پیرمرد لحظهای مکث کرد.
«چون خیال میکنند خستگی فقط مال زمین است.»
در مرکز روستا، مسجد و فضای باز اطرافش بیش از آنکه فقط محل عبادت باشد، محل دیدار مردم بود. چند نفر درباره تعمیر مسیر انتقال آب و نوبتبندی استفاده از آن گفتوگو میکردند. بحثشان آرام بود، اما جدی.
سقراط مدتی گوش داد و بعد آهسته گفت:
«میدانی چرا این گفتگو نتیجه میدهد؟»
گفتم:
«چرا؟»
گفت:
«چون اینجا همه میدانند اگر آب کم باشد، دعوا آن را زیاد نمیکند.»
یکی از مردان که حرفش را شنیده بود، با خنده گفت:
«اگر دعوا آب تولید میکرد، تا حالا ما دریای خزر دوم را ساخته بودیم!»
صدای خنده جمع بلند شد و همان خنده، سنگینی بحث را سبکتر کرد.
در مسیر، چند نوجوان را دیدیم که از مدرسه برمیگشتند. یکی از آنها کولهاش را روی یک شانه انداخته بود و با شور و شوق از مسابقه فوتبال هفته آینده حرف میزد.
سقراط گفت:
«بیشتر دوست دارید اینجا بمانید یا بروید شهر؟»
پسرک بیدرنگ پاسخ نداد. کمی فکر کرد و گفت:
«اگر کار باشد، همینجا. اگر نباشد، آدم دلش میماند ولی خودش میرود.»
سقراط دیگر چیزی نگفت.
وقتی دور شدند، رو به من کرد و گفت:
«بزرگترین مهاجرت، رفتنِ بدن نیست؛ رفتن امید است. اگر امید بماند، آدم دیرتر چمدانش را میبندد.»
از کنار چند زن روستایی گذشتیم که مشغول پاک کردن سبزیهای باغچههای خانگی بودند. در میان گفتوگوهایشان، برنامه فردا، مدرسه بچهها، هزینهها و احوال همسایه در هم تنیده بود؛ همان شبکه نامرئی که سالهاست زندگی روستا را سرپا نگه داشته است.
یکی از آنها با شوخی گفت:
«آقایان همیشه فکر میکنند اقتصاد یعنی بانک؛ ما میدانیم اقتصاد یعنی اینکه آخر هفته هنوز چیزی برای شام مانده باشد.»
سقراط خندید و گفت:
«پس معلوم شد وزیر اقتصاد واقعی هر خانه چه کسی است.»
زنها با خندهای از سر رضایت به کارشان ادامه دادند.
از بلندای تپهای کوتاه، کلاته کاظم یکپارچه دیده میشد؛ روستایی نه بزرگ و نه پرجمعیت، اما منظم و آرام، با زمینهایی که تا افق امتداد داشتند. فاصله آن تا باخرز آنقدر نبود که مردم از شهر بیخبر بمانند و آنقدر هم نزدیک نبود که هویت روستا در زندگی شهری حل شود. بسیاری برای کارهای اداری، درمان یا خرید به باخرز میرفتند، اما عصر دوباره به همین کوچهها برمیگشتند؛ گویی خانه، هنوز تعریف دیگری داشت.
سقراط مدتی به دشت نگاه کرد و گفت:
«آدمها معمولاً خیال میکنند پیشرفت یعنی شبیه شهر شدن.»
پرسیدم:
«مگر نیست؟»
گفت:
«نه همیشه. پیشرفت یعنی روستا بتواند روستا بماند، اما مردمش مجبور نباشند برای سادهترین نیازهایشان از آن دل بکنند.»
این بار من سکوت کردم.
خورشید آرامآرام به میانه آسمان رسیده بود. باد هنوز میان بوتههای درمنه میچرخید و صدای زنگوله چند گوسفند از دور شنیده میشد. هنگام خداحافظی، همان مرد میانسال که صبح دیده بودیم، دستش را تکان داد و گفت:
«باز هم بیایید؛ اینجا شاید دیدنیِ عجیب نداشته باشیم، اما مردمش هنوز وقت دارند به هم سلام کنند.»
سقراط لبخندی زد و پاسخ داد:
«همین، از خیلی عجایب دنیا کمیابتر است.»
وقتی روستا را پشت سر گذاشتیم، دیگر به سکوتش فکر نمیکردم؛ به گفتوگوهایی فکر میکردم که در آن شکل گرفته بود. فهمیدم کلاته کاظم با صدای بلند چیزی را ثابت نمیکند. آرام زندگی میکند، آرام با کمآبی کنار میآید، آرام فرزندانش را راهی آینده میکند و آرام به مسافر یادآوری میکند که دوام یک جامعه، بیشتر از آنکه به بزرگیاش وابسته باشد، به کیفیت رابطه آدمهایش با یکدیگر بستگی دارد.
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته