سقراط در مسیر جام باخرز 186
صبح، وقتی از باخرز به سوی شمالشرقی راه افتادیم، سقراط نگاهی به جاده انداخت و گفت: «عجیب است؛ هرچه از شهر دورتر میشویم، انگار آدمها به خودشان نزدیکتر میشوند.»
خندیدم و گفتم: «یا شاید فقط سروصدای شهر کمتر میشود و تازه صدای خودمان را میشنویم.»
جاده از میان دشتهای باز میگذشت؛ دشتی که نه کوه بلندی داشت تا خودنمایی کند و نه جنگلی که نگاه را بدزدد. تنها زمین بود و آسمان، و باد خشکی که گاهی بوتههای درمنه و قیچ را تکان میداد. حدود چند کیلومتر که از باخرز فاصله گرفتیم، گزیچه آرامآرام از دل افق پیدا شد؛ روستایی کوچک از توابع دهستان مالین که خانههایش بیآنکه با طبیعت درگیر شوند، کنار زمینهای کشاورزی جا گرفته بودند؛ انگار سالها پیش با خود زمین بر سر جای نشستنشان به توافق رسیده باشند.
سقراط گفت: «بعضی روستاها را باید آهسته دید؛ اگر با عجله از کنارشان رد شوی، خیال میکنی چیزی برای گفتن ندارند.»
گفتم: «مثل بعضی آدمها.»
لبخندی زد: «نه... مثل بیشتر آدمها.»
هنوز وارد روستا نشده بودیم که چند گنجشک از روی سیم برق پریدند و صدای زنگ چند گوسفند از دور شنیده شد. کوچهها خلوت بود و تنها پیرمردی کنار دیوار خانهاش نشسته بود و آفتاب ملایم صبح را تماشا میکرد؛ انگار سالها بود با خورشید قرار روزانه داشت.
سلام کردیم. با همان لهجه شیرین منطقه جواب داد و بیآنکه ما را بشناسد، جایش را روی سکو باز کرد.
گفت: «از باخرز آمدهاید؟»
گفتم: «بله، راه هم زیاد نبود.»
لبخندی زد و گفت: «همین نزدیکی، نعمت است. اگر کاری پیش بیاید، شهر دور نیست؛ اما آنقدر هم نزدیک نیست که آرامش روستا را با خودش ببرد.»
سقراط آرام زیر لب گفت: «بعضی فاصلهها نعمتاند؛ نه آنقدر دور که فراموش شوی و نه آنقدر نزدیک که فرصت دلتنگی از بین برود.»
پیرمرد خندید و گفت: «حکیم هم با خودتان آوردهاید؟»
گفتم: «گاهی خودش را حکیم میداند، گاهی هم ما شک داریم!»
همه خندیدیم.
گزیچه جمعیت زیادی ندارد. بیشتر خانوادهها سالهاست یکدیگر را میشناسند و همین شناخت، بسیاری از کارها را آسان کرده است. هنوز هم اگر خانهای نیاز به کمک داشته باشد، پیش از آنکه کسی درخواست کند، همسایهها خبردار میشوند. اینجا اخبار سریعتر از اینترنت حرکت میکند؛ البته اینترنت هم گاهی تصمیم میگیرد استراحت کند!
سقراط گفت: «اینترنت اگر نباشد، مردم با هم حرف میزنند؛ شاید برای همین بعضی جاها آنتن ضعیفتر است!»
پیرمرد خندید و گفت: «این یکی را خوب گفتی.»
از میان کوچهها گذشتیم. خانهها ساده بودند؛ بیشتر با حیاطهایی که چند درخت توت یا انار در گوشهشان دیده میشد. نشانی از تجمل نبود، اما بینظمی هم دیده نمیشد. همهچیز به اندازه بود؛ همان اندازهای که زندگی روستا میخواست.
زمینهای اطراف، مهمترین سرمایه مردماند. در این اقلیم نیمهخشک، کشاورزی آسان نیست و آب همیشه مهمترین دغدغه بوده است. سالها تجربه باعث شده مردم بیشتر به سراغ محصولاتی بروند که با کمآبی سازگارتر باشند. زعفران، گندم و جو همچنان بخش مهمی از معیشت خانوادهها را تشکیل میدهد و دامداری نیز، هرچند در مقیاسی خانوادگی، مکمل زندگی روزمره است.
سقراط مشتی خاک برداشت و میان انگشتانش ریخت.
گفت: «این خاک فقیر نیست؛ فقط ولخرج نیست.»
گفتم: «فرقش چیست؟»
گفت: «خاک حاصلخیز همه جا پیدا میشود؛ اما خاکی که یاد داده باشد هر قطره آب ارزش دارد، آدمهای دیگری تربیت میکند.»
در سکوت به دشت نگاه کردم. حرفش اغراق نبود. اینجا طبیعت همیشه بخشنده نیست، اما مردم یاد گرفتهاند به جای جنگیدن با آن، با آن کنار بیایند.
مسجد روستا در مرکز گزیچه قرار داشت؛ ساختمانی ساده که بیش از آنکه فقط محل عبادت باشد، محل دیدار مردم بود. بسیاری از تصمیمهای جمعی، گفتگوها و همدلیها از همینجا آغاز میشود. در روستاهای کوچک، ساختمانها کارکردی فراتر از معماری پیدا میکنند؛ هر دیوار، بخشی از روابط اجتماعی را نگه میدارد.
چند نوجوان از کنارمان رد شدند. یکی از آنها با توپ کهنهای زیر بغلش گفت: «امروز اگر باد کمتر باشد، فوتبال هم بهتر میشود.»
سقراط خندید و گفت: «در این دشت، باد همیشه عضو ثابت هر دو تیم است.»
پسرها با صدای بلند خندیدند و یکیشان جواب داد: «فقط امیدواریم داور نباشد!»
اندکی بعد به لبه دشت رسیدیم. باد آرامتر شده بود و سکوت، کمکم جای گفتگو را میگرفت.
سقراط گفت: «میدانی چرا بعضی روستاها با وجود همه سختیها هنوز زندهاند؟»
گفتم: «شاید به خاطر صبر مردم.»
گفت: «صبر لازم است، اما کافی نیست. اینجا مردم یک هنر دیگر هم دارند؛ بلدند اندازه آرزو کنند. نه آنقدر کم که از حرکت بایستند و نه آنقدر زیاد که هر روز از زندگیشان ناراضی باشند.»
حرفش مرا به فکر فرو برد.
در بازگشت، دوباره از کنار همان پیرمرد گذشتیم. هنوز روی همان سکو نشسته بود.
گفت: «روستا را چطور دیدید؟»
پیش از آنکه چیزی بگویم، سقراط پاسخ داد: «گزیچه روستای کوچکی است، اما فهمیدم بزرگیِ یک جا را با تعداد خانههایش نمیسنجند؛ با تعداد دلهایی میسنجند که هنوز برای هم میتپد.»
پیرمرد سری تکان داد و گفت: «خدا کند همینطور بماند.»
وقتی از روستا دور میشدیم، آخرین نگاه را به گزیچه انداختم. خانهها دوباره در پهنه دشت کوچک شدند؛ همانگونه که از دور دیده میشدند. اما حالا میدانستم پشت آن سکوت، زندگی آرامی جریان دارد که با ریتم خاک، باد و امید پیش میرود. شاید گزیچه روی نقشه تنها نقطهای کوچک باشد، اما برای کسی که لحظهای در آن مکث کند، یادآور این حقیقت است که گاهی بزرگترین درسهای زندگی را باید در کوچکترین آبادیها جست.
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته