سقراط در مسیر جام باخرز 187
صبح زود از باخرز راه افتادیم و جاده را به سمت جنوبغرب پیش گرفتیم. خورشید هنوز کاملاً بالا نیامده بود و نورش آرامآرام روی دشتهای نیمهخشک مینشست. سقراط شیشه خودرو را پایین داد، نفسی عمیق کشید و گفت:
«بوی خاکی که هنوز از خواب بیدار نشده، از هر عطری صادقتر است.»
گفتم: «تو حتی برای بوی خاک هم فلسفه داری؟»
لبخندی زد و پاسخ داد: «نه، فقط خاک هنوز یاد نگرفته خودش را بیشتر از چیزی که هست نشان بدهد.»
چند کیلومتر که از باخرز دور شدیم، جاده ما را به سوی گزیک برد؛ روستایی از دهستان مالین که آرام در جنوبغرب شهرستان جا گرفته است. از دور، خانهها میان زمینهای کشاورزی و تپههای کوتاه دیده میشدند؛ نه آنقدر فشرده که احساس تنگی بدهند و نه آنقدر پراکنده که پیوندشان از هم گسسته باشد.
سقراط به افق نگاه کرد و گفت:
«بعضی روستاها انگار با مداد کشیده شدهاند؛ بیاغراق، بیتکلف.»
و راست میگفت. گزیک همان سادگیای را داشت که نیازی به توضیح نداشت.
وارد روستا که شدیم، سکوتش از همان سکوتهایی بود که آدم را معذب نمیکند. صدای چند مرغ از حیاط خانهای بلند بود و پیرمردی کنار دیوار خشتی نشسته و آفتاب صبح را دنبال میکرد.
سلام کردیم.
پرسید: «از باخرز آمدهاید؟»
گفتم: «بله، گفتیم امروز مهمان گزیک باشیم.»
لبخند زد و گفت: «خوش آمدید. اینجا چیزی برای نمایش نداریم؛ هرچه هست، همان زندگی است.»
سقراط آرام گفت: «اتفاقاً بهترین جاها همانهایی هستند که چیزی برای نمایش ندارند.»
پیرمرد خندید و گفت: «پس جای درستی آمدهاید.»
همراهش در کوچه راه افتادیم. خانهها ساده بودند؛ بیشتر با دیوارهای گلی و حیاطهایی که چند درخت توت یا انار در آن دیده میشد. جمعیت روستا زیاد نیست و همین باعث شده بیشتر مردم سالهاست یکدیگر را به نام، صدا و حتی خاطرات خانوادگی بشناسند.
پیرمرد گفت: «اینجا اگر کسی یک روز در خانهاش پیدا نشود، قبل از غروب چند نفر سراغش را میگیرند.»
سقراط گفت: «در شهر اگر یک هفته هم نباشی، شاید فقط قبض برق متوجه غیبتت بشود!»
همه خندیدیم.
از کنار زمینهای کشاورزی گذشتیم. اینجا زندگی هنوز با خاک تعریف میشود. گندم، جو و زعفران مهمترین محصولاتی هستند که مردم با توجه به شرایط کمآبی منطقه کشت میکنند. زمینها بزرگ نیستند، اما هر قطعه برای خانوادهای بخشی از خاطرات و معاش است.
سقراط خم شد، خاک را در دست گرفت و گفت:
«زمین همیشه جواب زحمت را میدهد؛ فقط زمان جواب دادنش با ساعت ما یکی نیست.»
پیرمرد سری تکان داد.
«همین را اگر جوانتر بودم میفهمیدم، کمتر عجله میکردم.»
دامداری هم در روستا ادامه دارد؛ نه در مقیاس بزرگ، بلکه به همان اندازهای که زندگی خانوادگی را کامل کند. چند گوسفند، چند بز و آغلهایی که صبحها با صدای زنگوله جان میگیرند.
به مسجد روستا رسیدیم.
ساختمان سادهای بود، اما پیرمرد گفت بیشتر قرارهای مردم از همینجا شروع میشود؛ از هماهنگی برای کمک به همسایه گرفته تا برگزاری مراسم مذهبی و حل اختلافهای کوچک.
سقراط گفت:
«هر روستایی یک ساختمان دارد که از همه بزرگتر نیست، اما از همه مهمتر است.»
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «چون دیوارهایش آدمها را از هم جدا نمیکند؛ کنار هم مینشاند.»
چند نوجوان از کنارمان رد شدند. یکی از آنها گوشی تلفنش را بالا گرفت و با خنده گفت:
«اگر اینجا اینترنت پیدا کردید، به ما هم خبر بدهید!»
سقراط بیدرنگ جواب داد:
«اگر پیدا کردم، اول از خودش میپرسم این همه مدت کجا بوده!»
صدای خنده بچهها تا چند کوچه آنطرفتر رفت.
واقعیت این است که بسیاری از امکانات شهری هنوز به گزیک نرسیدهاند. برای بعضی خریدها، خدمات درمانی یا کارهای اداری، مردم باید به باخرز بروند. همین رفتوآمدها باعث شده ارتباط روستا با مرکز شهرستان همیشه برقرار باشد، اما در عین حال، آرامش روستا هم حفظ شود.
در سایه دیوار خانهای نشستیم.
از پیرمرد پرسیدم:
«هیچوقت دلتان خواسته به شهر بروید؟»
لبخندی زد.
«چند بار رفتم؛ هر بار فهمیدم شلوغی الزاماً زندگی نیست.»
سقراط گفت:
«آدمها خیال میکنند اگر سرعتشان بیشتر شود، زودتر خوشبخت میشوند؛ در حالی که گاهی فقط زودتر خسته میشوند.»
باد آرامی از سمت دشت وزید.
چند شاخه خشک روی زمین حرکت کردند.
پیرمرد گفت:
«بیشتر جوانها برای کار میروند؛ حق هم دارند. اما هر وقت برمیگردند، اول سراغ همین کوچهها را میگیرند.»
سقراط آهسته گفت:
«ریشهها عجیباند؛ حتی وقتی شاخهها دور میشوند، زیر خاک هنوز همدیگر را پیدا میکنند.»
تا عصر در روستا ماندیم. نه اتفاق بزرگی افتاد، نه حادثهای که ارزش تیتر روزنامهها را داشته باشد؛ اما شاید ارزش واقعی همین بود. زندگی در گزیک بدون هیاهو جریان داشت. مردم کار خودشان را میکردند، کودکان بازی میکردند و زنان از پشت دیوارها با هم احوالپرسی میکردند.
هنگام بازگشت، آخرین نگاه را به روستا انداختم.
سقراط گفت:
«میدانی چرا اینجا را دوست داشتم؟»
گفتم: «چرا؟»
گفت:
«چون اینجا هیچکس سعی نمیکرد بزرگتر از زندگی باشد.»
چند لحظه سکوت کرد و بعد با همان لبخند همیشگی ادامه داد:
«آدم اگر بتواند فقط باعث شود یک نفر در کنار او راحتتر نفس بکشد، احتمالاً همان روز، زندگیاش را درست زندگی کرده است.»
ماشین آرام در جاده به سوی باخرز حرکت کرد و گزیک کمکم پشت سرمان کوچک شد؛ اما مثل بسیاری از روستاهای شرق خراسان، چیزی از آن در ذهن باقی ماند که اندازهاش با جمعیت یا امکاناتش سنجیده نمیشد. آنچه ماند، آرامشی بود که از همزیستی انسان با خاک، باد و یکدیگر به وجود آمده بود؛ آرامشی که هنوز در بسیاری از آبادیهای کوچک این سرزمین نفس میکشد.
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته