زمستان بود که همراه سقراط از باخرز به‌سوی شمال‌شرق شهرستان راه افتادیم. جاده، پس از پشت سر گذاشتن زمین‌های کشاورزی و آبادی‌های دهستان مالین، آرام ما را به نصرت‌آباد رساند؛ روستایی که از دور، به جای آنکه با ساختمان‌هایش شناخته شود، با وسعت زمین‌های پیرامونش خودنمایی می‌کرد. باد سردی روی دشت می‌دوید و آفتاب کم‌جان زمستان، خاک را به رنگ طلایی کمرنگی درآورده بود. سقراط شیشه خودرو را داد، نفس عمیقی کشید و گفت: «هوای اینجا بوی عجله نمی‌دهد؛ انگار حتی باد هم قرار نیست خودش را به جایی برساند.»

خندیدم و گفتم: «باد اگر این حرف را بشنود، شاید از فردا دیرتر هم بوزد.»

هنوز به میدان کوچک روستا نرسیده بودیم که سقراط به تابلوی «نصرت‌آباد» اشاره کرد و گفت: «اسم این روستا خودش یک آرزوست. خیلی از آبادی‌های خراسان با نام کسانی که آن‌ها را آباد کرده‌اند یا با واژه‌هایی مثل نصرت، سعادت و فتح نام‌گذاری شده‌اند. شاید روزی کسی به امید یاری و آبادانی اینجا را بنا کرده و این نام از همان روزگار مانده باشد.»

وارد روستا که شدیم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، نظم بافت آن بود. برخلاف برخی روستاهای کوهپایه‌ای باخرز، نصرت‌آباد بر زمینی نسبتاً هموار شکل گرفته است. کوچه‌ها از میان خانه‌هایی می‌گذرند که بیشترشان حیاط‌دارند و پیرامون روستا را زمین‌های کشاورزی فرا گرفته است؛ زمین‌هایی که این روزهای زمستان در سکوتی آرام به انتظار بهار نشسته‌اند.

جمعیت نصرت‌آباد از بسیاری از روستاهای اطراف بیشتر است و همین باعث شده زندگی در آن جریان پررنگ‌تری داشته باشد. صدای زنگ مدرسه از دور به گوش می‌رسید و چند دانش‌آموز با کیف‌هایی که از خودشان بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، در کوچه می‌دویدند. سقراط با لبخند گفت:
«ببین! اگر قرار باشد امید را جایی پیدا کنیم، احتمالاً همین‌جاست؛ بین کیف‌هایی که از صاحبشان سنگین‌ترند.»

یکی از بچه‌ها که این حرف را شنید، خندید و گفت:
«عمو! سنگینی‌اش برای کتاب نیست؛ برای مشق‌های معلم است!»

سقراط دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:
«پس معلمتان لابد معتقد است عضلات مغز هم باید ورزش کند.»

همه خندیدند و بچه‌ها راهشان را گرفتند و رفتند.

در کنار مسجد، پیرمردی مشغول جارو کردن حیاط بود. سلام کردیم و کنارش نشستیم. وقتی فهمید مسافریم، گفت:
«زمستان وقت خوبی برای دیدن روستاست. حالا زمین فرصت نفس کشیدن دارد و آدم هم فرصت دیدن.»

به اطراف اشاره کرد و ادامه داد:
«کار بیشتر مردم همین کشاورزی و دامداری است. گندم و جو می‌کاریم، بعضی‌ها هم زعفران دارند. اما همه چیز به باران بستگی دارد. اگر زمستان دستش باز باشد، بهار هم لبخند می‌زند.»

سقراط مشتی خاک برداشت و گفت:
«این خاک، آدم را متواضع می‌کند. هرچه بیشتر با آن کار کنی، بیشتر می‌فهمی که همه‌چیز دست انسان نیست.»

پیرمرد با لبخندی آرام جواب داد:
«برای همین است که کشاورزها کمتر مغرور می‌شوند؛ هر سال هوا یادشان می‌دهد رئیس اصلی کیست.»

در راه، از کنار خانه بهداشت و مدرسه گذشتیم؛ دو جایی که نبض زندگی اجتماعی روستا در آن‌ها می‌زد. نصرت‌آباد با جمعیتی بیش از هفتصد نفر، یکی از آبادی‌های پرجمعیت این بخش از باخرز است و همین باعث شده خدمات عمومی آن نسبت به بسیاری از روستاهای کوچک اطراف گسترده‌تر باشد. رفت‌وآمد مردم به شهر باخرز نیز بخشی از زندگی روزمره شده است؛ برای خرید، کارهای اداری یا درمان، اما هنوز بیشتر خانواده‌ها دلشان به همین روستا گره خورده است.

در گوشه‌ای از روستا چند مرد دور هم ایستاده بودند و درباره بارندگی امسال صحبت می‌کردند. یکی گفت:
«اگر امسال برف بیشتری بیاید، سال بعد خیالم راحت‌تر است.»

سقراط آهسته در گوشم گفت:
«جالب است؛ در شهرها مردم هر روز قیمت دلار را دنبال می‌کنند، اینجا مردم آسمان را.»

گفتم:
«و به نظرم هر دو، آخرش دست خودشان نیست.»

سقراط خندید:
«درست است؛ فقط آسمان کمتر شایعه درست می‌کند.»

راه را تا حاشیه روستا ادامه دادیم. از آنجا دشت‌های باز دهستان مالین تا دوردست امتداد داشتند و جاده‌ای که به باخرز می‌رفت، مثل نواری باریک در میان زمین‌ها دیده می‌شد. باد سرد صورت را می‌نواخت و چند گله گوسفند در دامنه‌های کم‌شیب اطراف آرام می‌چریدند. زندگی اینجا هنوز با فصل‌ها تنظیم می‌شود؛ زمستان، فصل انتظار است، نه برداشت. انتظار برای بارانی که زمین را سیراب کند و بهار را پربرکت‌تر از سال پیش برساند.

از پیرمرد درباره مهاجرت جوان‌ها پرسیدم. لحظه‌ای سکوت کرد و گفت:
«بعضی‌ها می‌روند، چون کار بیشتر در شهر پیدا می‌شود. اما خیلی‌هایشان هنوز آخر هفته یا روزهای تعطیل برمی‌گردند. خانه پدری که بسته نمی‌شود.»

سقراط گفت:
«آدم هرجا برود، خاطراتش معمولاً از او زودتر به خانه برمی‌گردند.»

پیرمرد سری تکان داد و گفت:
«برای همین است که هنوز چراغ خیلی از این خانه‌ها خاموش نمی‌شود.»

هنگام غروب، آسمان نصرت‌آباد به رنگ نارنجی کم‌رنگی درآمد و سایه خانه‌ها روی زمین کشیده شد. سکوت روستا از جنس تنهایی نبود؛ از جنس آرامشی بود که میان آدم‌ها جریان داشت. صدای اذان از مسجد برخاست و روی دشت‌های اطراف پیچید؛ همان دشت‌هایی که سال‌هاست زندگی مردم را با فراز و فرود باران، باد و خاک پیوند داده‌اند.

وقتی سوار خودرو شدیم، سقراط آخرین نگاهش را به روستا انداخت و گفت:
«بعضی جاها را باید با چشم دید، بعضی جاها را با دل فهمید. نصرت‌آباد از آن جاهایی است که اگر فقط از میانش عبور کنی، یک روستا دیده‌ای؛ اما اگر چند ساعت کنارش بنشینی، می‌فهمی چرا هنوز این همه آدم، با وجود همه سختی‌ها، دل کندن از آن را آسان نمی‌دانند.»

جاده آرام ما را به سوی باخرز بازگرداند و چراغ‌های روستا کم‌کم در پشت سرمان محو شدند؛ اما گرمای گفت‌وگوهای مردم، بیش از آفتاب زمستانی، تا پایان راه همراهمان ماند.