سقراط در مسیر جام باخرز 190
زمستان بود که همراه سقراط از باخرز بیرون زدیم؛ اما این بار قرار نبود راهی دور برویم. خودرو هنوز از آخرین خانههای شهر فاصله چندانی نگرفته بود که سقراط با تعجب به اطراف نگاه کرد و گفت:
«اگر راننده حواسش نباشد، ممکن است نفهمد چه زمانی از شهر بیرون آمده و چه زمانی وارد روستا شده!»
خندیدم و گفتم:
«اینجا دیگر فاصلهها با کیلومتر سنجیده نمیشوند؛ با چند دقیقه قدم زدن.»
مقصد ما نوبهار غلامان بود؛ آبادیای که تنها حدود دو کیلومتر با باخرز فاصله دارد و میان آن و شهر، آبادی دیگری قرار نگرفته است. نزدیکیاش آنقدر زیاد است که گویی نوبهار ادامه طبیعی باخرز است؛ همان دشت، همان باد و همان آسمان، فقط با ریتمی آرامتر.
باد سرد زمستانی از روی زمینهای کشاورزی میگذشت و خوشههای خشکمانده را تکان میداد. سقراط شیشه خودرو را پایین کشید، نفس عمیقی کشید و گفت:
«هوای اینجا بوی خاک میدهد؛ نه از آن خاکی که روی کفش آدم مینشیند، از آن خاکی که روی خاطره مینشیند.»
گفتم:
«فقط امیدوارم روی کتت ننشیند، چون بعداً مجبور میشوی همین خاطره را بتکانی!»
لبخندی زد و گفت:
«بعضی خاطرهها را نباید تکاند.»
تابلوی روستا پیدا شد. سقراط لحظهای مکث کرد و گفت:
«اسم "نوبهار" جالب است؛ انگار کسی خواسته از همان روز اول، برای اینجا آرزوی آغاز دوباره کند. در بسیاری از روستاهای خراسان، نامها فقط یک اسم نیستند؛ دعا هستند. "نو" یعنی آغاز و "بهار" یعنی فصل رویش. شاید این آبادی زمانی پس از کوچ یا آبادانی دوباره شکل گرفته و مردم خواستهاند همیشه بوی بهار در آن بماند. واژه "غلامان" هم احتمالاً به نام طایفه یا خاندانهایی برمیگردد که نخستین ساکنان یا مالکان این محدوده بودهاند؛ رسمی که در بسیاری از آبادیهای خراسان دیده میشود.»
وارد روستا شدیم. بافت آن منظم بود و خانهها بیشتر در امتداد راه اصلی شکل گرفته بودند. چون روستا در حاشیه باخرز قرار دارد، رفتوآمد میان شهر و روستا بخشی از زندگی روزانه مردم شده است. بسیاری صبح به شهر میروند و عصر دوباره به خانههایشان برمیگردند؛ انگار مرزی میان شهر و روستا وجود ندارد، فقط سرعت زندگی کمی تغییر میکند.
چند کودک کنار زمین خاکی فوتبال بازی میکردند. توپ با ضربه یکی از آنها مستقیم به سمت سقراط آمد.
توپ را برداشت، لحظهای نگاهش کرد و گفت:
«قدیمها توپ پلاستیکی بود، آرزوها بزرگ؛ حالا توپها حرفهایتر شدهاند، فقط امیدوارم آرزوها کوچک نشده باشند.»
یکی از بچهها خندید و گفت:
«عمو! فعلاً آرزویمان این است که توپ پنچر نشود.»
سقراط توپ را برایش انداخت و گفت:
«این آرزو از بعضی آرزوهای اقتصادی کشور هم واقعیتر است!»
صدای خنده بچهها در کوچه پیچید.
کمی جلوتر، مرد میانسالی مشغول هرس چند درخت بود. سلام کردیم و همصحبت شدیم. گفت بیشتر مردم یا کشاورزند یا دامدار و بخشی از اهالی هم به دلیل نزدیکی باخرز، در شهر کار میکنند و هر روز رفتوآمد دارند.
گفت:
«این نزدیکی نعمت است. اگر کاری در شهر باشد، زود میرسیم؛ اگر دلمان برای روستا تنگ شود، زود برمیگردیم.»
سقراط گفت:
«پس شما خوششانسید؛ هم شهر را دارید، هم روستا را.»
مرد خندید و جواب داد:
«البته قبض برق هر دو جا را هم داریم!»
هر سه خندیدیم.
زمینهای اطراف روستا تا دوردست ادامه داشت. بخش زیادی از معیشت مردم بر کشاورزی استوار است؛ گندم، جو و در سالهای اخیر، زعفران که با اقلیم کمآب باخرز سازگارتر است. دامداری نیز همچنان بخشی از اقتصاد خانوارهاست؛ گلههایی که صبح زود راه دشت را پیش میگیرند و غروب همراه غبار به روستا بازمیگردند.
سقراط خم شد، مشتی خاک برداشت و گفت:
«خاک اینجا عجیب است؛ هرچه کمتر دارد، بیشتر قدرش را میدانند.»
گفتم:
«مثل جیب دانشجوها.»
نگاهی کرد و گفت:
«نه، جیب دانشجو آخر ماه خالی میشود؛ این خاک حتی وقتی خالی است، امیدش را نگه میدارد.»
در مرکز روستا مسجد، مدرسه و چند واحد خدماتی کوچک دیده میشد. نزدیکی به باخرز باعث شده بسیاری از نیازهای درمانی، آموزشی و اداری مردم در شهر برطرف شود، اما همین نزدیکی، هویت روستا را از بین نبرده است. هنوز عصرها مردم جلوی خانهها مینشینند، همسایهها احوال هم را میپرسند و خبرها بیشتر با سلام و علیک منتقل میشود تا با شبکههای اجتماعی.
پیرمردی که روی سکویی نشسته بود، ما را دعوت کرد کنارش بنشینیم. از روزگار گذشته گفت؛ از زمانی که راه خاکی بود و رفتن تا باخرز گاهی ساعتها طول میکشید.
گفت:
«الان دو کیلومتر است؛ آن وقتها همین دو کیلومتر گاهی از ده فرسخ هم طولانیتر میشد.»
سقراط لبخند زد و گفت:
«فاصلهها را همیشه جاده تعیین نمیکند؛ گاهی امکانات تعیین میکند.»
پیرمرد سری تکان داد و گفت:
«حالا جاده بهتر شده، اما دل آدم هنوز همان دل قدیم است؛ دوست دارد همسایهاش را بشناسد.»
در راه بازگشت، غروب آرام روی دشت مینشست. چراغهای باخرز از دور پیدا بودند و پشت سرمان چراغهای نوبهار غلامان یکییکی روشن میشدند؛ آنقدر نزدیک که گویی دو محله از یک شهرند.
سقراط مدتی سکوت کرد و بعد گفت:
«بعضی روستاها برای رسیدن باید ساعتها راه بروی، بعضی روستاها فقط دو کیلومتر با شهر فاصله دارند؛ اما اگر مردمشان مهربان باشند، همان دو کیلومتر هم آدم را به دنیای دیگری میبرد.»
گفتم:
«یعنی فاصله واقعی را جغرافیا تعیین نمیکند؟»
لبخندی زد و پاسخ داد:
«نه... فاصله واقعی را آدمها تعیین میکنند. گاهی دو خانه کنار هماند و سالها از هم دورند؛ گاهی یک روستا کنار شهر است و هنوز توانسته آرامش خودش را حفظ کند. نوبهار غلامان، هنرِ نزدیک بودن و شبیه نشدن را خوب یاد گرفته است.»
باد سرد دوباره از روی دشت گذشت. این بار انگار عجلهای هم نداشت؛ شاید حق با سقراط بود، بعضی جاها حتی باد هم ترجیح میدهد کمی بیشتر بماند.
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته