سقراط در مسیر جام باخرز 192
زمستان هنوز بر دشتهای باخرز فرمان میراند که من و سقراط از شهر باخرز راهی شمالغرب شدیم. جاده، آرامآرام از میان زمینهای کشاورزی میگذشت و هرچه از شهر دورتر میشدیم، سکوت بیشتر جای صدای خودروها را میگرفت. حدود سی کیلومتر که پیمودیم، تابلوی همتآباد در کنار جاده پیدا شد؛ روستایی که از همان نامش بوی اراده و استقامت به مشام میرسید.
سقراط نگاهی به تابلو انداخت و گفت:
«به نظرت چرا اسمش همتآباد شده؟»
گفتم:
«شاید روزی اینجا را کسانی آباد کردهاند که سرمایهشان نه زر بوده، نه زور؛ فقط همت.»
لبخندی زد و گفت:
«اگر امروز هم قرار باشد جایی آباد بماند، هنوز همان سرمایه از همه ارزشمندتر است.»
همتآباد بر پهنهای نسبتاً هموار شکل گرفته است. دشتهای باز پیرامون روستا، تا جایی که چشم کار میکند امتداد دارند و در دوردست، پستی و بلندیهای ملایم افق را از یکنواختی بیرون میآورند. اینجا اقلیم نیمهخشک باخرز، شیوه زندگی مردم را رقم زده است؛ زمستانهای سرد، تابستانهای گرم و بارندگی اندک، کشاورزان را وادار کرده قدر هر قطره آب را بدانند.
هنوز وارد بافت روستا نشده بودیم که سقراط گفت:
«اینجا اگر باران یک روز بیشتر ببارد، احتمالاً خبرش از قیمت طلا هم مهمتر است.»
گفتم:
«دقیقاً؛ اینجا بورس اصلی، آسمان است.»
هر دو خندیدیم.
خانههای روستا در کنار هم، با نظمی ساده شکل گرفتهاند. کوچهها بیش از آنکه محل عبور باشند، محل دیدارند. پیرمردی که از کنارمان میگذشت، پیش از آنکه ما سلام کنیم، خودش سلام کرد؛ همان رسم قدیمی روستا که هنوز از مد نیفتاده است.
از او درباره زندگی مردم پرسیدیم. گفت:
«بیشترمان کشاورزیم. گندم، جو، زعفران و کمی هم دامداری. آب اگر باشد، زندگی هم هست.»
سقراط آهسته گفت:
«انگار همه اقتصاد اینجا در یک جمله خلاصه شد.»
پیرمرد خندید:
«اقتصاد روستا همیشه خلاصه بوده، خرجش مفصل است!»
اندکی بعد به گلزار شهدای روستا رسیدیم. سکوت آنجا با سکوت کوچهها فرق داشت؛ سکوتی آمیخته با احترام. روی سنگها را یکییکی خواندم. بیستویک شهید از همین روستای نهچندان بزرگ، در کنار هم آرمیده بودند.
چند دقیقهای هیچکدام سخنی نگفتیم.
سقراط پس از مکثی طولانی گفت:
«جمعیت یک روستا را فقط با سرشماری نمیشود شناخت؛ گاهی باید دید چند نفر برای ماندن این خاک از جانشان گذشتهاند.»
باد آرامی میان پرچمهای کوچک مزار میپیچید.
گفتم:
«شاید راز نام همتآباد همین باشد؛ همت فقط ساختن خانه نیست، گاهی حفظ خانه است.»
او سری تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
در ادامه راه، از کنار زمینهای کشاورزی گذشتیم. زمستان، زمین را به خواب برده بود، اما کشاورزان از بهار حرف میزدند. یکی از آنان گفت:
«زمین هیچوقت ناامید نمیشود؛ فقط منتظر فصل خودش میماند.»
سقراط لبخندی زد و پاسخ داد:
«کاش آدمها هم مثل زمین، فصل امیدشان را فراموش نکنند.»
خورشید آرامآرام به سوی مغرب میرفت و سایه خانهها روی دشت کشیده میشد. هنگام بازگشت، وقتی همتآباد پشت سرمان کوچکتر میشد، احساس کردم این روستا را نه فقط با دشتهایش، بلکه با مردمان سختکوش و گلزار شهدایش باید به خاطر سپرد. بعضی آبادیها را طبیعت ماندگار میکند و بعضی را انسانهایش؛ و همتآباد، خوشبختانه هر دو را با هم دارد.
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته