سقراط در مسیر جام باخرز 193
صبحی از روزهای آخر زمستان بود که من و سقراط از شهر باخرز راه افتادیم. آسمان، آبی کمرنگی داشت و باد سردی از روی دشتهای غربی خراسان میوزید. جاده از میان زمینهایی میگذشت که هنوز در انتظار بهار بودند؛ زمینهایی که میشد از سکوتشان فهمید زندگی در اینجا همیشه با حساب و کتاب آب پیش میرود، نه با آرزوهای بزرگ.
سقراط از پنجره به دشت نگاه کرد و گفت:
«این دشتها آدم را یاد دفتر حساب میاندازند؛ هر قطره باران باید جایی ثبت شده باشد.»
گفتم:
«اینجا اگر باران بیحساب ببارد، احتمالاً خود کشاورزها هم تعجب میکنند.»
لبخندی زد و گفت:
«پس طبیعت اینجا حسابدار خوبی است؛ فقط گاهی زیادی سختگیر میشود.»
کمی بعد به حسینآباد تقی رسیدیم؛ روستایی آرام که خانههایش در میان زمینهای زراعی نشسته بودند. نام روستا ذهن سقراط را مشغول کرد.
گفت:
«به گمانم این نام از دو بخش ساخته شده؛ "حسینآباد" که در بسیاری از نقاط ایران یادگار آبادکنندهای به نام حسین یا نشانهای از ارادت به امام حسین(ع) است و "تقی" که احتمالاً برای تمایز این آبادی از دیگر حسینآبادها به نام بانی یا مالک آن افزوده شده است.»
گفتم:
«انگار در گذشته، اسم روستاها هم شناسنامه داشتند؛ وگرنه نامهها هیچوقت به مقصد نمیرسید.»
سقراط خندید:
«آن روزها جیپیاس نبود، اسمها باید کار نقشه را هم انجام میدادند.»
روستا در میان تپه ماهورها قرار گرفته است؛ افقی که تا دوردست کشیده میشود و با بوتههای درمنه، گون و گیاهان استپی یکنواختی آن را میشکنند. اینجا کوهها از نزدیک دیده میشوند و زندگی بیشتر با مراتع معنا پیدا میکند و با دامنههای سنگی. اقلیم نیمهخشک منطقه، مردم را سالهاست به صرفهجویی در آب عادت داده است. چاههای کشاورزی، قناتهای قدیمی و بارشهای اندک، سه ستون اصلی حیات این دشت هستند.
در کنار مزرعهای، مرد میانسالی سرگرم تعمیر لوله آبیاری بود. سلام کردیم و کنارش نشستیم.
گفت:
«امروز کشاورزی بیشتر از بیل، به مدیریت آب احتیاج دارد. اگر آب را نشناسی، زمین هم تو را نمیشناسد.»
سقراط با لبخند گفت:
«پس اینجا مهندس واقعی، همان کسی است که آب را گم نکند.»
کشاورز خندید و پاسخ داد:
«دقیقاً؛ آب اگر راهش را گم کند، صاحب زمین هم گم میشود.»
در اطراف روستا، قطعات زراعی یکی پس از دیگری دیده میشدند. گندم و جو، مهمانان همیشگی این خاکاند و در سالهایی که آب یاری کند، پنبه، زیره، خربزه و گیاهان علوفهای نیز سهمی از زمین میگیرند. در کنار کشاورزی، صدای زنگ گوسفندان و بزها نشان میداد دامداری هنوز بخشی جدانشدنی از زندگی مردم است؛ نه صنعتی بزرگ، بلکه سرمایهای خانوادگی که سالها دوام آورده است.
از جوانی که برای خرید به باخرز میرفت، درباره کار پرسیدم.
گفت:
«بعضیها هنوز همینجا کشاورزی میکنند، بعضی هم هر روز به باخرز یا شهرهای اطراف رفتوآمد دارند. روستا دیگر فقط محل کار نیست؛ بیشتر شده محل دل.»
سقراط آهسته گفت:
«عجیب است؛ قدیم آدمها برای نان از روستا بیرون میرفتند و برای دل برمیگشتند. حالا هم انگار همین قانون برقرار است.»
راه را تا مسجد روستا ادامه دادیم. چند سالمند زیر آفتاب کمجان زمستان نشسته بودند و از خشکسالی سالهای گذشته حرف میزدند. یکی از آنان گفت:
«خشکسالی فقط آب را کم نمیکند؛ گاهی حوصله آدم را هم کم میکند.»
سقراط لبخندی زد و پاسخ داد:
«اما اگر حوصله از بین برود، باران هم که بیاید، محصول کامل نمیشود.»
پیرمرد سری تکان داد و گفت:
«برای همین هنوز ماندهایم؛ اول باید امید را آبیاری کرد.»
در کوچههای روستا، بچههایی را دیدیم که از مدرسه برمیگشتند. برق، آب، گاز، تلفن و راه آسفالته، چهره زندگی را نسبت به گذشته دگرگون کردهاند و فرصت تحصیل بیشتر از گذشته در دسترس است. با این حال، بسیاری از جوانان برای دانشگاه یا کار، راه شهرها را در پیش میگیرند؛ مهاجرتی که تقریباً همه روستاهای این ناحیه آن را تجربه میکنند.
هنگام بازگشت، خورشید آرامآرام بر فراز دشت خم میشد و سایه خانهها روی زمین کشیدهتر میگردید.
سقراط آخرین نگاهش را به حسینآباد تقی انداخت و گفت:
«بعضی روستاها با رودخانه شناخته میشوند، بعضی با جنگل؛ اما اینجا با صبر مردمش شناخته میشود. هر سال خشکسالی امتحان تازهای میگیرد و هر سال این مردم دوباره بذر در خاک میریزند.»
گفتم:
«شاید راز ماندگاری همین باشد؛ اینکه امید، مثل گندم، هر سال باید دوباره کاشته شود.»
سقراط لبخند زد و گفت:
«و خوشبختانه، بذر امید هنوز به کمآبی مقاومترین محصول این دشت است.»
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته