صبح زود، من و سقراط از باخرز راه افتادیم. این بار مقصد، روستایی بود که کمتر نامش را شنیده بودیم؛ خیدیز، آبادی کوچکی در دهستان دشت ارزنه از بخش مرکزی شهرستان باخرز. هرچه از شهر دورتر می‌شدیم، جاده باریک‌تر و خاموش‌تر می‌شد تا سرانجام آسفالت جای خود را به راهی خاکی داد؛ راهی که انگار می‌خواست پیش از رسیدن، از مسافر بپرسد: «واقعاً قصد آمدن داری؟»

سقراط با تکانی که خودرو روی دست‌اندازها می‌خورد، خندید و گفت:
«این جاده آدم را مجانی ماساژ می‌دهد؛ فقط حیف که انتخابش دست خود آدم نیست!»

گفتم:
«شاید هم می‌خواهد مطمئن شود هر کسی ارزش دیدن خیدیز را دارد یا نه.»

چند دقیقه بعد، خانه‌های اندک روستا در میان تپه‌ها پیدا شدند. خیدیز بر خلاف بسیاری از روستاهای دشتی باخرز، در محیطی شکل گرفته که کوه، دره و تپه در کنار هم نشسته‌اند و همین، چهره‌ای متفاوت به آن داده است. سکوت اینجا از جنس دشت‌های باز نبود؛ سکوتی بود که از میان دامنه‌ها عبور می‌کرد و گاهی با صدای پرنده‌ای یا وزش باد شکسته می‌شد.

سقراط به اطراف نگاه کرد و گفت:
«اسم خیدیز هم عجیب است. شاید ریشه‌اش در واژه‌ای کهن یا نامی محلی باشد که در گذر زمان تغییر کرده است. بسیاری از نام‌های این ناحیه، پیشینه‌ای بسیار قدیمی دارند؛ اما تا سندی نباشد، بهتر است خیال را جای تاریخ ننشانیم.»

گفتم:
«گاهی ندانستن، از دانستنِ اشتباه بهتر است.»

او سری تکان داد و گفت:
«دقیقاً؛ تاریخ با حدس آباد نمی‌شود.»

خیدیز روستای بزرگی نیست. تنها نوزده خانوار در آن زندگی می‌کنند و جمعیتش به حدود هفتادوشش نفر می‌رسد. وقتی وارد کوچه اصلی شدیم، احساس کردیم همه روستا در یک نگاه دیده می‌شود؛ هفده خانه که هر کدام، قصه‌ای از ماندن در دل طبیعتی سخت را روایت می‌کنند.

جلوی مسجد، پیرمردی روی سکویی نشسته بود. سلام کردیم و کنارش نشستیم.

گفت:
«اینجا همه همدیگر را می‌شناسند؛ اگر یک نفر دو روز دیده نشود، همه سراغش را می‌گیرند.»

سقراط لبخندی زد و گفت:
«پس اینجا شبکه اجتماعی قبل از اینترنت راه افتاده است.»

پیرمرد خندید و پاسخ داد:
«و هنوز هم قطعی ندارد!»

هر سه خندیدیم.

مسجد، مهم‌ترین فضای عمومی روستا بود. خبری از زمین ورزشی، سالن یا ساختمان‌های بزرگ نبود. مغازه‌ای هم دیده نمی‌شد؛ نه بقالی، نه نانوایی. پیرمرد گفت برای خرید بیشتر نیازهای روزانه باید به آبادی‌های دیگر یا شهر باخرز بروند.

سقراط آهسته گفت:
«گاهی آدم در شهر، وسط صد مغازه، چیزی را که می‌خواهد پیدا نمی‌کند؛ اینجا اما مردم یاد گرفته‌اند با نداشته‌ها هم زندگی کنند.»

برق از شبکه سراسری تأمین می‌شد و آب لوله‌کشی نیز در روستا جریان داشت، اما هنوز گاز طبیعی به خیدیز نرسیده بود. از اینترنت هم خبری نبود.

پرسیدم:
«نبود اینترنت اذیتتان نمی‌کند؟»

پیرمرد لبخندی زد و گفت:
«برای جوان‌ها چرا؛ اما ما هنوز اخبار را از حرف همدیگر می‌گیریم.»

سقراط گفت:
«فقط امیدوارم شایعه‌هایش هم مثل اینترنت، سرعت بالایی نداشته باشد.»

پیرمرد با خنده پاسخ داد:
«اینجا اگر کسی شایعه بسازد، تا عصر خودش باید جوابش را بدهد.»

در اطراف روستا، دامنه‌های کم‌ارتفاع و دره‌های کوچک، چشم‌اندازی متفاوت از دیگر روستاهای باخرز ساخته بودند. هرچند منابع رسمی اطلاعات اندکی از اقتصاد خیدیز منتشر کرده‌اند، اما زمین‌های پیرامون و شیوه زندگی مردم نشان می‌داد که کشاورزی و دامداری، همچنان پایه اصلی معیشت آنان است؛ همان کشاورزی که در این اقلیم، بیش از هر چیز به قناعت و مدیریت آب وابسته است.

هنگام بازگشت، روی بلندی کوتاهی ایستادیم و آخرین نگاه را به خیدیز انداختیم. روستا در میان تپه‌ها آرام گرفته بود؛ چنان کوچک که اگر عجله می‌کردی، شاید اصلاً متوجه حضورش نمی‌شدی.

سقراط گفت:
«بعضی روستاها با جمعیتشان شناخته می‌شوند، بعضی با بناهای تاریخی‌شان؛ اما خیدیز را باید با سکوتش شناخت. سکوتی که خالی نیست، پر از زندگی است.»

گفتم:
«شاید ارزش بعضی جاها را باید با تعداد خانه‌هایشان نسنجید؛ با تعداد دل‌هایی که هنوز چراغ آن خانه‌ها را روشن نگه داشته‌اند.»

باد آرامی از میان دره گذشت و ما راه باخرز را در پیش گرفتیم؛ با این احساس که خیدیز، هرچند کوچک، اما یکی از همان نقطه‌هایی است که هنوز سادگی را بی‌هیاهو زندگی می‌کند.