سقراط در مسیر جام باخرز 195
سفر به پژنگرد (بزنجرد)
صبحی آرام از باخرز بیرون زدیم. مقصد این بار پژنگرد بود؛ روستایی در دهستان مالین از بخش مرکزی شهرستان باخرز. سقراط از همان ابتدای راه، نقشه کاغذی قدیمیاش را باز کرده بود؛ نقشهای که گوشههایش از بس تا شده بود، بیشتر به سفرنامه شباهت داشت تا نقشه.
گفتم:
«با این همه تلفن همراه، هنوز هم نقشه کاغذی؟»
گفت:
«تلفن همراه راه را نشان میدهد، اما نقشه، سرزمین را.»
جاده از میان دشتهای باز میگذشت؛ دشتهایی که در اقلیم نیمهخشک باخرز، هر سال چشم به آسمان دارند. تابستانهای گرم و زمستانهای نسبتاً سرد، سالهاست ریتم زندگی مردم این منطقه را تعیین کرده است. بارندگی اندک، ارزش آب را چند برابر کرده و هر مزرعه، داستانی از صرفهجویی و صبوری را روایت میکند.
نام روستا ذهن سقراط را مشغول کرده بود.
گفت:
«پژنگرد... یا آنگونه که برخی از قدیمیها میگویند، بزنجرد. "گرد" در بسیاری از نامهای کهن ایران به معنای آبادی یا شهر است. درباره بخش نخست نام، روایتهای مختلفی وجود دارد و سند قطعی در دست نیست؛ اما همین که نام روستا چند قرن دوام آورده، خودش بخشی از تاریخ آن است.»
گفتم:
«گاهی اسمها بیشتر از آدمها عمر میکنند.»
سقراط لبخند زد:
«و کمتر هم شکایت میکنند!»
وقتی وارد روستا شدیم، نخستین چیزی که جلب توجه میکرد، آرامش دشت بود. اینجا خبری از درههای عمیق یا کوههای بلند نبود؛ زمین، گسترده و هموار، پیرامون روستا را در بر گرفته بود. مزارع تا افق کشیده میشدند و هر قطعه زمین، ارزشش را از آبی میگرفت که به آن میرسید.
کنار مزرعهای، کشاورزی سرگرم بازدید از سامانه آبیاری بود. سلام کردیم و سر صحبت باز شد.
گفت:
«قدیم همه چشمشان به باران بود، حالا بیشتر چشممان به چاههاست. اگر آب زیرزمین کم شود، هیچ معجزهای زمین را سبز نمیکند.»
سقراط خم شد، مشتی خاک برداشت و گفت:
«این خاک تشنه است، اما هنوز امیدش را از دست نداده.»
کشاورز خندید و جواب داد:
«کشاورز اگر امیدش را از دست بدهد، باید شغلش را عوض کند.»
در زمینهای اطراف، گندم و جو بیشترین سهم را داشتند. در برخی قطعات نیز زعفران و باغهای محدود پسته دیده میشد؛ محصولاتی که با کمآبی سازگارترند و در سالهای اخیر، بسیاری از کشاورزان به کشت آنها روی آوردهاند. دامداری نیز همچنان بخشی از اقتصاد روستا بود؛ گوسفندها و بزها در مراتع پیرامون میچریدند و چند گاو در آغلهای کوچک نگهداری میشدند.
سقراط گفت:
«اینجا اقتصاد را نمیشود از طبیعت جدا کرد؛ اگر باران اخم کند، بازار هم اخم میکند.»
گفتم:
«و اگر سال خوبی باشد، لبخند اول روی صورت کشاورز پیدا میشود، نه روی تابلوهای بورس.»
او خندید و گفت:
«بورس اینجا همان آسمان است؛ فقط ساعت معاملاتش دست خداست.»
در کوچههای روستا، صمیمیت بیش از هر چیز به چشم میآمد. بیشتر خانوادهها سالهاست در کنار هم زندگی میکنند و پیوندهای خویشاوندی، ستون اصلی روابط اجتماعی است. از مدرسه ابتدایی صدای بچهها میآمد؛ اما معلم گفت بسیاری از دانشآموزان برای ادامه تحصیل ناچارند هر روز راه روستاهای بزرگتر یا شهر باخرز را در پیش بگیرند.
از جوانی که آماده رفتن به تربت جام برای کار بود، پرسیدم:
«دوست داری برگردی؟»
گفت:
«اگر کار باشد، چرا که نه؟ آدم هرجا برود، آخر دلش همینجاست.»
سقراط آهسته گفت:
«مهاجرت همیشه با چمدان شروع نمیشود؛ گاهی با یک رزومه شروع میشود.»
جوان خندید و گفت:
«درست است، ولی مادرم هنوز معتقد است هرکس از روستا برود، باید جمعهها برگردد!»
پیش از غروب، بر بلندای تپهای کوتاه ایستادیم و به روستا نگاه کردیم. سقراط گفت:
«پژنگرد شاید روستای بزرگی نباشد، اما آیندهاش میتواند بزرگ باشد؛ اگر آب درست مدیریت شود، اگر کشتهای کمآببر گسترش یابد، اگر صنایع کوچک فرآوری محصولات کشاورزی شکل بگیرد و اگر جوانها دلیل ماندن پیدا کنند.»
گفتم:
«یعنی توسعه، فقط ساختن جاده نیست؟»
لبخندی زد و پاسخ داد:
«نه؛ توسعه یعنی روزی برسد که جوان، بین ماندن و رفتن، از روی علاقه انتخاب کند، نه از روی اجبار.»
خورشید آرامآرام پشت دشتهای باخرز فرو میرفت و نور سرخش بر مزارع گندم مینشست. هنگام بازگشت، احساس کردم پژنگرد را نه فقط با دشتهایش، بلکه با مردمی به خاطر خواهم سپرد که سالهاست در اقلیمی سخت، امید را مانند بذر در دل خاک میکارند و هر بهار، دوباره چشم به جوانه زدن آن میدوزند.
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته