سقراط در مسیر جام باخرز 197
زمستان، آسمان باخرز رنگی میان خاکستری و آبی داشت؛ همان رنگی که تنها در دشتهای شرق خراسان میتوان دید. صبح زود، من و سقراط از شهر باخرز راه افتادیم و خودرو را به سوی شمالغرب شهرستان راندیم. هرچه از شهر دورتر میشدیم، خانهها جای خود را به زمینهای کشاورزی میدادند و دشت، آرامآرام گستردهتر میشد. مقصد ما روستای فریآباد بود؛ آبادیای از دهستان بالاولایت که در بخش بالاولایت شهرستان باخرز قرار دارد و در حدود ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ متر از سطح دریا ارتفاع گرفته است. در این بخش از شهرستان، دشتهای نیمهخشک با پوشش پراکنده درمنه، گون و دیگر گیاهان مقاوم به کمآبی، سیمای غالب طبیعت را شکل میدهند.
سقراط از پشت شیشه به افق نگاه کرد و گفت:
«جالب است؛ هرچه به شمالغرب باخرز میآییم، دشت بازتر میشود. اینجا آدم احساس میکند آسمان فرصت بیشتری برای نفس کشیدن دارد.»
گفتم:
«شاید به همین دلیل است که مردم این سرزمین همیشه نگاهشان بیشتر به آسمان بوده تا به زمین؛ چون سرنوشت زمین را هم آسمان تعیین میکند.»
تابلوی «فریآباد» در کنار جاده پیدا شد. سقراط لبخندی زد و گفت:
«نام این روستا هم امید را در خود دارد. "فری" در برخی روایتهای کهن، به معنای شکوه، فرّ و نیکی آمده و "آباد" هم نشانه آبادی است. انگار بنیانگذاران این روستا آرزو داشتهاند اینجا جایگاه برکت و آبادانی باشد؛ آرزویی که هنوز در نام روستا زنده مانده است، هرچند زندگی در این اقلیم همیشه آسان نبوده است.»
با ورود به روستا، نخستین چیزی که جلب توجه میکرد، هماهنگی خانهها با زمین بود. کوچهها بیآنکه با طبیعت ستیز کنند، در امتداد بافت روستا پیش میرفتند و پیرامون آبادی را زمینهای زراعی فرا گرفته بود. در دوردست، مزارع زعفران و گندم در خواب زمستانی بودند و تنها شیارهای منظم خاک، خبر از روزهای پرکار پاییز و بهار میدادند.
کنار یکی از مزارع، کشاورزی مشغول بازدید از موتور چاه بود. سلام کردیم و سر صحبت باز شد. گفت:
«اینجا اگر آب باشد، زمین جواب زحمت آدم را میدهد؛ اما اگر آب کم شود، همه حسابها به هم میریزد.»
سقراط نگاهی به دشت انداخت و گفت:
«آدم خیال میکند ثروت کشاورز در زمینش است؛ اما حقیقت این است که سرمایه اصلی او آبی است که شاید اصلاً دیده نشود.»
کشاورز خندید و پاسخ داد:
«برای همین است که ما قدر هر قطره را بیشتر از خیلی چیزهای دیگر میدانیم.»
اقتصاد فریآباد، مانند بسیاری از روستاهای بالاولایت، بر پایه کشاورزی و دامداری استوار است. زعفران مهمترین محصول روستاست و در کنار آن، گندم، جو، زیره و در سالهای پرباران، برخی محصولات دیم نیز کشت میشود. در گوشههایی از اراضی، باغهای کوچک پسته، انگور و انار دیده میشود که با مدیریت دقیق آب، همچنان به حیات خود ادامه دادهاند. پرورش گوسفند و بز نیز بخشی جداییناپذیر از زندگی مردم است و بسیاری از خانوادهها، درآمد خود را از ترکیب کشاورزی، دامداری و کارهای فصلی در شهرهای اطراف تأمین میکنند.
در مسیر، چند جوان را دیدیم که برای رفتن به باخرز آماده میشدند. سقراط از یکی از آنان پرسید:
«هر روز این مسیر را میروید؟»
پاسخ داد:
«بعضی برای کار، بعضی برای دانشگاه و بعضی هم برای خرید. اما آخر روز دوباره برمیگردیم؛ خانه جای دیگری است.»
سقراط آرام گفت:
«مهاجرت همیشه به معنای دل کندن نیست؛ گاهی آدم برای ادامه زندگی دور میشود، اما ریشههایش همانجا میمانند.»
روستا از دهیاری و شورای اسلامی برخوردار است و خدمات پایه مانند برق، آب آشامیدنی و راه ارتباطی مناسب، زندگی روزمره را آسانتر کرده است. با این حال، کمبود منابع آب و خشکسالیهای پیاپی، همچنان مهمترین دغدغه مردم به شمار میرود. گفتوگوهای اهالی بیشتر از آنکه درباره قیمت کالاها باشد، درباره بارندگی، وضعیت چاهها و امید به سال زراعی آینده است.
در نزدیکی مسجد، پیرمردی روی سکویی نشسته بود و عصایش را در دست داشت. از او پرسیدم:
«بزرگترین تغییر این روستا در سالهای اخیر چه بوده است؟»
لحظهای سکوت کرد و گفت:
«آدمها کمتر شدهاند، اما دلها هنوز کنار هم است. جوانها برای کار میروند، ولی بیشترشان هنوز وقتی محرم میشود یا برداشت زعفران از راه میرسد، به روستا برمیگردند.»
سقراط لبخندی زد و گفت:
«پس هنوز تقویم اینجا را فصلها مینویسند، نه ساعتها.»
پیرمرد پاسخ داد:
«همین است. اینجا زندگی را با باران، آفتاب و بوی خاک میسنجند.»
غروب، هنگامی که خورشید آرام پشت دشتهای شمالغرب باخرز فرو میرفت، سایه خانههای فریآباد بر زمین کشیده شد. باد سردی از میان بوتههای درمنه میگذشت و سکوتی دلنشین بر روستا نشسته بود. هنگام بازگشت، سقراط آخرین نگاهش را به آبادی انداخت و گفت:
«فریآباد شاید روی نقشه تنها نقطهای کوچک در شمالغرب باخرز باشد، اما برای کسی که ساعتی در میان مردمش قدم بزند، معنای دیگری پیدا میکند. اینجا آدم میفهمد که آبادانی فقط به فراوانی آب و ثروت نیست؛ گاهی آبادترین جا، همان جایی است که مردمش هنوز امید را، با همه دشواریها، از دست ندادهاند.»
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته