سقراط در مسیر جام باخرز 199
سفر به آبنیه؛ روستایی که آب، نام و هویتش را ساخته است
صبحی خنک از باخرز راه افتادیم. این بار مقصد ما روستای آبنیه بود؛ آبادیای که در حدود هجده کیلومتری غرب شهر باخرز قرار گرفته و بسیاری از سالخوردگان منطقه هنوز آن را با نام «آبینه» نیز میشناسند. جاده از میان دشتهای باز میگذشت و هرچه از شهر دورتر میشدیم، سقراط بیشتر به افق خیره میماند. پس از چند دقیقه سکوت گفت:
«بعضی نامها فقط یک اسم نیستند؛ تاریخ یک سرزمیناند. وقتی روستایی را آبنیه یا آبینه مینامند، نخستین چیزی که به ذهن میآید، پیوند عمیق آن با آب است. در اقلیم خشک باخرز، هیچ نعمتی به اندازه آب نمیتواند هویت یک آبادی را شکل دهد.»
با نزدیک شدن به روستا، نخستین چیزی که توجهم را جلب کرد، گستردگی اراضی کشاورزی پیرامون آن بود. امروز شاید از باغهای انبوه گذشته تنها نشانههایی باقی مانده باشد، اما هنوز هم میتوان حدس زد که این سرزمین روزگاری چه اندازه سرسبز و پررونق بوده است. آبنیه برخلاف بسیاری از روستاهای کمجمعیت منطقه، از دیرباز یکی از آبادیهای مهم باخرز به شمار میآمده و با حدود ۲۶۰ خانوار و بیش از هزار نفر جمعیت، نقش قابل توجهی در زندگی اقتصادی غرب شهرستان داشته است.
در میدان روستا با مردی سالخورده همصحبت شدیم که سالهای فراوانی را در باغهای آبنیه گذرانده بود. وقتی از گذشته روستا پرسیدیم، نگاهی به دوردست انداخت و گفت:
«اگر سی یا چهل سال پیش به اینجا میآمدید، از سایه درختها آسمان را بهسختی میدیدید. انگور، هلو، زردآلو، آلو و باغهای میوه تا چشم کار میکرد ادامه داشت.»
سقراط پرسید: «راز این همه آبادانی چه بود؟»
پیرمرد بیدرنگ پاسخ داد:
«آب. همه چیز از آب شروع میشد.»
سپس با دست به سوی دشت اشاره کرد و ادامه داد که سالها چهارده رشته قنات در کنار چند حلقه چاه، آب مورد نیاز باغها و مزارع را تأمین میکردند. همین شبکه ارزشمند، آبنیه را به یکی از حاصلخیزترین روستاهای باخرز تبدیل کرده بود؛ روستایی که کشاورزی و باغداری نه فقط شغل، بلکه بخشی از هویت مردمش بود.
در کوچههای روستا قدم زدیم. هنوز در میان خانهها، درختان کهنسالی دیده میشدند که گویی آخرین بازماندگان روزگار پرآب گذشته بودند. سقراط آرام گفت:
«درختهای پیر، حافظه زمیناند؛ حتی وقتی دیگر میوه ندهند، تاریخ را روایت میکنند.»
اما روایت آبنیه تنها روایت آبادانی نیست؛ روایت تغییر نیز هست. خشکسالیهای پیدرپی، افت سطح آبهای زیرزمینی و خشک شدن بسیاری از قنوات، چهره روستا را دگرگون کرده است. باغهایی که زمانی مهمترین سرمایه مردم بودند، بهتدریج کوچک شدند و بسیاری از درختان کهنسال از میان رفتند. اهالی برای ادامه زندگی، ناچار شدند شیوه کشت خود را تغییر دهند.
یکی از کشاورزان جوان که سرگرم آمادهسازی زمین بود، گفت:
«امروز دیگر نمیشود مثل گذشته باغهای بزرگ را نگه داشت. بیشتر زمینها به سمت محصولاتی رفتهاند که آب کمتری میخواهند.»
اکنون زعفران در کنار غلات، جایگاه مهمی در اقتصاد روستا یافته است؛ محصولی که با شرایط اقلیمی منطقه سازگارتر است و توانسته بخشی از کاهش درآمد باغداری را جبران کند، هرچند نتوانسته خاطره سالهای پررونق گذشته را زنده کند.
با وجود این دگرگونیها، پیوند اجتماعی مردم آبنیه همچنان استوار مانده است. بسیاری از خانوادههایی که برای کار یا تحصیل به شهرهای دیگر مهاجرت کردهاند، هنوز خود را متعلق به این روستا میدانند و در مناسبتهای مذهبی، دید و بازدیدهای خانوادگی و آیینهای محلی به زادگاهشان بازمیگردند. همین پیوند عاطفی، آبنیه را زنده نگه داشته است.
هنگام غروب، بر بلندای یکی از مزارع ایستادیم. نور آخرین پرتوهای خورشید بر زمینهایی میتابید که روزگاری باغهای پرثمر را در خود جای داده بودند. سقراط پس از لحظهای سکوت گفت:
«گاهی یک روستا همه چیزش را از دست نمیدهد؛ فقط شکل زندگیاش عوض میشود. اگر مردم امیدشان را حفظ کنند، حتی قناتی که خشک شده، میتواند انگیزهای برای ساختن راهی تازه باشد.»
در راه بازگشت به باخرز، به این فکر میکردم که آبنیه را نباید تنها با آنچه امروز دیده میشود شناخت. هویت این روستا در حافظه آب، قنات، باغ و مردمانی نهفته است که نسلها با طبیعت سخت شرق خراسان کنار آمدهاند. آبنیه هنوز هم یکی از روایتهای مهم باخرز است؛ روایتی از شکوفایی، خشکسالی، سازگاری و امیدی که همچنان در دل مردمش جریان دارد.
آموزش زبان انگلیسی در یک هفته